b

 

سلام.این هم یک مقاله دیگر پیرامون برزخ که از کتاب معاد شناسی علامه حسینی طهرانی گرفته شده است(www.maarefislam.com) این مقاله فقط قسمتی از 10 جلد کتاب معاد شناسی علامه حسینی طهرانی است.امیدوارم که خوشتان امده باشد.

رضا چهارده چریک 26/11/84

www.mosalmane-kamel.blogfa.com

 

دلالت‌ آيات‌ قرآن‌ بر وجود عالم‌ برزخ‌

 

 وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُو´ا ءَالَ فِرْعَوْنَ أَشَّدَ الْعَذَابِ.

پس‌ از آنكه‌ هر صبح‌ و شب‌ بر آتش‌ عرضه‌ ميشوند، اين‌ معني‌ ادامه‌ دارد تا وقتيكه‌ ساعت‌ قيامت‌ ميرسد، در آن‌ هنگام‌ به‌ ملائكة‌ عذاب‌ خطاب‌ ميشود كه‌: در حال‌، آل‌ فرعون‌ را در شديدترين‌ عذابي‌ وارد كنيد.

پس‌ معلوم‌ ميشود كه‌ قبل‌ از قيامت‌، آنها در عذابي‌ بوده‌اند كه‌ آن‌ عذاب‌ در درجة‌ نهايت‌ نبوده‌ است‌ و اينك‌ آن‌ عذاب‌ غائي‌ و نهائي‌ به‌ آنها ميرسد. آن‌ محلّ و عالمي‌ كه‌ آل‌ فرعون‌ معذّبند ـ نه‌ به‌ عذاب‌ نهائي‌ ـ آن‌ را عالم‌ برزخ‌ گويند.

امّا علّت‌ آنكه‌ آية‌: لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهَا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا اختصاص‌ به‌ برزخ‌ دارد، آنستكه‌ صبح‌ و شب‌ و تدريج‌ زمان‌، از حركت‌ شمس‌ و قمر و زمين‌ يا فلك‌ الافلاك‌ و نسبت‌هاي‌ خاصّه‌ بين‌ آنها پيدا ميشود، و يا از امتداد حركت‌ جوهريّه‌ كه‌ در باطن‌ و ذات‌ موجودات‌ است‌ پديد مي‌آيد؛ و در قيامت‌ كه‌ آسمان‌ و زمين‌ نيست‌ و أصلاً حركتي‌ نيست‌، بنابراين‌ نسبت‌ بين‌ آنها نيز كه‌ از آن‌ انتزاع‌ زمان‌ ميشود وجود ندارد:

مُتَّكِـِينَ فِيهَا عَلَي‌ الاْرَآنءِكِ لاَ يَرَوْنَ فِيهَا شَمْسًا وَ لاَ زَمْهَرِيرًا.

«در آنجا شمس‌ نيست‌ كه‌ ديده‌ شود و زمهريري‌ نيست‌ تا سرماي‌ آن‌ ابرار را در آزار و اذيّت‌ قرار دهد.»

و نيز ميتوان‌ براي‌ اثبات‌ و وجود عالم‌ برزخ‌، به‌ اين‌ آيه‌ تمسّك‌ جست‌:

إِذِ الاْغْلَـ'لُ فِي‌´ أَعْنَـ'قِهِمْ وَ السَّلَـ'سِلُ يُسْحَبُونَ * فِي‌ الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي‌ النَّارِ يُسْجَرُونَ.

«آن‌ كسانيكه‌ در آيات‌ خدا مجادله‌ ميكنند و تكذيب‌ كتاب‌ خدا را مي‌نمايند و به‌ آنچه‌ خداوند به‌ پيامبرانش‌ ارسال‌ داشته‌ است‌ تكذيب‌ ميكنند، پس‌ بزودي‌ خواهند دانست‌، در زماني‌ كه‌ غلّها و سلسله‌ها در گردنهاي‌ آنان‌ آويخته‌ شود و بسوي‌ حميم‌ كشانده‌ گردند و سپس‌ در آتش‌، آتش‌ زده‌ شوند.»

حَميم‌ چيز گرم‌ را گويند چون‌ آب‌ گرم‌، هواي‌ گرم‌ و امثال‌ آن‌، و سَحْب‌ به‌ معناي‌ كشاندن‌ است‌، و سَجْر بمعناي‌ آتش‌ زدن‌ است‌؛ سَجَرَ التَّنور يعني‌ تنور را آتش‌ زد. و ثُمَّ همانطور كه‌ ذكر كرديم‌ بمعناي‌ تراخي‌ و انفصال‌ است‌، يعني‌ پس‌ از مدّت‌ و زماني‌؛ و بنابراين‌ معناي‌ آيه‌ اينطور ميشود:

«اين‌ افراد جدال‌ كننده‌ و تكذيب‌ كننده‌، اوّل‌ در هواي‌ گرم‌ و يا آب‌ گرم‌ كشانيده‌ ميشوند، و سپس‌ در آتش‌ افكنده‌ و در آنجا آتش‌ زده‌ ميشوند.»

معلوم‌ است‌ كه‌ مراد از سَحْبِ در حَميم‌، عالم‌ برزخ‌ است‌ كه‌ از گرماي‌ آنجا ناراحتند، و مراد از سَجْر در نار، عالم‌ قيامت‌ است‌ كه‌ در آنجا بتمام‌ مَعني‌الكلمه‌ ميسوزند و به‌ كيفر نهائي‌ ميرسند.

و نيز ميتوان‌ به‌ اين‌ آيه‌ استدلال‌ نمود:

حَتَّي‌'´ إِذَا جَآءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَ هُمْ لاَ يُفَرِّطُونَ * ثُمَّ رُدُّو´ا إِلَي‌ اللَهِ مَوْلَن'هُمُ الْحَقِّ أَلاَ لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحَـ'سِبِينَ.

«تا چون‌ زماني‌ كه‌ مرگ‌ يكي‌ از شما فرا رسد، جان‌ او را فرشتگان‌ قبض‌ ارواح‌ ما اخذ نموده‌ و در اين‌ عمل‌ هيچ‌ كوتاهي‌ نمي‌كنند، و سپس‌ باز گردانيده‌ شوند بسوي‌ خداوند كه‌ مولاي‌ حقّ آنان‌ است‌؛ آگاه‌ باشيد كه‌ منحصراً حكم‌ بدست‌ خداست‌ و او با سرعت‌ترين‌ حسابگران‌ است‌.»

ثُمَّ بمعناي‌ فاصله‌ است‌، اين‌ فاصله‌ همان‌ برزخ‌ است‌. چون‌ قيام‌ مردم‌ در مقام‌ عَرْض‌ در نزد پروردگار در عالم‌ برزخ‌ نيست‌، برزخ‌ مانند دنياست‌ با تجرّدي‌ بيشتر، كه‌ همان‌ تجرّد از مادّه‌ باشد؛ و قيام‌ انسان‌ در نزد حقّ و عالَم‌ سؤال‌ و ميزان‌ و حساب‌ و مقام‌ عَرْض‌، در عالم‌ قيامت‌ است‌ كه‌ مقام‌ قيامِ حقيقت‌ نفس‌ است‌ به‌ ذات‌ خود و واقع‌ خود، نه‌ تنها به‌ صورت‌ و مثال‌ خود.

و لذا تعبير به‌ ثُمَّ فرموده‌ است‌: ثُمَّ رُدُّوا. و نفرموده‌ است‌: فَرُدّوا. يعني‌ بين‌ قبض‌ روح‌ فرشتگان‌ و قيامت‌ كبري‌ فاصله‌ايست‌ كه‌ پس‌ از طيّ آن‌ فاصله‌ بايد بسوي‌ خدا كه‌ مولاي‌ حقّ است‌ باز گردند.

خصوصيّات‌ عالم‌ برزخ

قال‌ اللهُ الحكيمُ في‌ كتابِه‌ الكريم‌:

حَتَّي‌'´ إِذَا جَآءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي‌´ أَعْمَلُ صَـ'لِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلاَّ´ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَآنءِلُهَا وَ مِن‌ وَرَآنءِهِم‌ بَرْزَخٌ إِلَي‌' يَوْمِ يُبْعَثُونَ.

(آية‌ نود و نهم‌ و صدم‌، از سورة‌ مؤمنون‌: بيست‌ و سوّمين‌ سوره‌ از قرآن‌ كريم‌)

انسان‌ كه‌ از اين‌ دنيا ميرود، به‌ عالم‌ ديگري‌ به‌ نام‌ برزخ‌ وارد ميشود و در آنجا هست‌ تا وقتيكه‌ در صور دميده‌ شود و مردم‌ از قبرها بيرون‌ آيند، در آن‌ وقت‌ به‌ عالم‌ قيامت‌ وارد ميشوند.

برزخ‌ به‌ معناي‌ فاصله‌ است‌، فاصلة‌ بين‌ دو خشكي‌ يا دو آب‌ يا دو چيز ديگر را برزخ‌ گويند.

و چون‌ عالمي‌ كه‌ انسان‌ پس‌ از مردن‌ در آنجا بسر ميبرد، فاصله‌ايست‌ بين‌ عالم‌ دنيا و قيامت‌، آنرا عالم‌ برزخ‌ گويند.

حال‌ براي‌ آنكه‌ خصوصيّات‌ عالم‌ برزخ‌ قدري‌ روشن‌ شود، ناچار بايد توضيح‌ بيشتري‌ در اين‌ باره‌ داده‌ شود.

بين‌ اين‌ عالَم‌ كه‌ عالم‌ جسم‌ و جسمانيّات‌ است‌ ـ كه‌ فعلاً در آن‌ زندگي‌ مادّي‌ خود را مي‌گذرانيم‌ ـ و بين‌ عالم‌ اسماء و صفات‌ الهي‌، دو عالم‌ است‌: يكي‌ عالم‌ مثال‌ و ديگري‌ عالم‌ نفس‌.

عالم‌ مثال‌ را عالم‌ برزخ‌، و عالم‌ نفس‌ را عالم‌ قيامت‌ نيز گويند. و انسان‌ تا از اين‌ دو عالم‌ نگذرد به‌ مقام‌ اسماء و صفات‌ الهيّه‌ نخواهد رسيد؛ كما اينكه‌ انسان‌ تا از عالم‌ برزخ‌ نگذرد به‌ عالم‌ قيامت‌ نمي‌رسد.

و به‌ مقام‌ اسماء و صفات‌ كلّيّة‌ الهيّه‌ نمي‌رسد مگر آنكه‌ از نفس‌ و قيامت‌ عبور كند. و مراد از قيامت‌ در اينجا قيامت‌ كبري‌ است‌؛ چون‌ دو قيامت‌ داريم‌: يكي‌ قيامت‌ صغري‌، و آن‌ عبارت‌ است‌ از مردن‌ و وارد در عالم‌ برزخ‌ شدن‌؛ و بر همين‌ اصل‌ رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: مَنْ مَاتَ فَقَدْ قَامَتْ قِيَامَتُهُ. «هر كس‌ بميرد قيامت‌ او برپا شده‌ است‌.»

ديگري‌ قيامت‌ كبري‌، و آن‌ عبارت‌ است‌ از خروج‌ از عالم‌ برزخ‌ و مثال‌ و داخل‌ شدن‌ در عالم‌ نفس‌ و قيامت‌.

وقتيكه‌ مردم‌ از عالم‌ قبر خارج‌ و بسوي‌ عالم‌ ظهورات‌ نفس‌ كلّيّه‌ رهسپار ميگردند، قيامت‌ كبراي‌ آنان‌ بر پا شده‌ است‌.

عالم‌ مادّه‌ داراي‌ هيولي‌ و طبع‌ و جسم‌ و جسمانيّات‌ است‌ و عالم‌ نفس‌، تجرّد مطلق‌ از مادّه‌ و آثار مادّه‌ است‌؛ ولي‌ عالم‌ برزخ‌ فاصلة‌ بين‌ اين‌ دو عالم‌ است‌؛ يعني‌ مادّه‌ نيست‌ ولي‌ آثار مادّه‌ از «كَيف‌» و «كَمّ» و «أيْن‌» و غيرها را دارد.

مادّه‌، جوهريست‌ كه‌ قبول‌ تشكّل‌ ميكند و صورت‌ جسميّه‌ بر او عارض‌ ميگردد، و آثار جسم‌ نيز در او پيدا ميشود؛ و بواسطة‌ قبول‌ تشكّل‌ و تجسّم‌، آن‌ أعراض‌ انفعاليّه‌اي‌ كه‌ در جسم‌ پيدا ميشود در مادّه‌ نيز پيدا ميشود، و مثل‌ همين‌ مادّه‌اي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ هست‌ و به‌ صور مختلفه‌ درآمده‌ و مردم‌ مي‌بينند، چون‌ خاك‌ و سنگ‌ و آب‌ و درخت‌ و بدن‌ انسان‌ و بدن‌ حيوان‌ و أمثالها در مي‌آيد.

موجودي‌ كه‌ در عالم‌ برزخ‌ است‌ مادّه‌ ندارد؛ امّا شكل‌ و صورت‌ و حدّ و كمّ و كيف‌ و أعراض‌ فعليّه‌ را دارد؛ يعني‌ داراي‌ اندازه‌ و حدود است‌، داراي‌ رنگ‌ و بوست‌.

صورت‌ مردمان‌ برزخي‌ رنگ‌ و حدّ دارد، و در آنجا خوشحالي‌ و مسرّت‌ و غضب‌ و نگراني‌ هست‌، در آنجا نور هست‌.

بنابراين‌، موجودات‌ برزخيّه‌ داراي‌ صورت‌ جسميّه‌ هستند ولي‌ هيولي‌ و مادّه‌ ندارند.

و از طرفي‌ عالم‌ برزخ‌ را «عالم‌ خيال‌» نيز ميگويند؛ خيال‌ يعني‌ عالمي‌ كه‌ در آنجا صورت‌ محض‌ است‌ و هيچ‌ مادّه‌ نيست‌، گرچه‌ صوري‌ كه‌ در آنجا موجود است‌ به‌ مراتب‌ از موجوداتي‌ كه‌ در عالم‌ مادّه‌ است‌ قوي‌تر و عظيم‌تر، حركتش‌ سريع‌تر، حزن‌ و اندوه‌ و يا مسرّت‌ و لذّتش‌ افزون‌تر است‌؛ چون‌ مادّه‌ حاجب‌ فراوانيِ اين‌ خصوصيّات‌ است‌، و عالم‌ برزخ‌ چون‌ از مادّه‌ اطلاق‌ دارد، لذا اين‌ معاني‌ در آنجا به‌ نحو وفور است‌؛ و آنجا عالم‌ خيال‌ است‌، خيال‌ منفصل‌.

چون‌ عالم‌ خيال‌ متّصل‌ قواي‌ متخيّلة‌ انسان‌ است‌ كه‌ با بدن‌ خاكي‌ او همجوار و قرين‌ است‌؛ و خيال‌ منفصل‌ همان‌ قواست‌ در وقتيكه‌ از بدن‌ مفارقت‌ نموده‌ و به‌ عالم‌ صورت‌ محض‌ پيوسته‌ است‌؛ بنابراين‌ تمام‌ موجودات‌ عالم‌ برزخ‌ را «خيال‌ منفصل‌» گويند.

همچنانكه‌ عالم‌ برزخ‌ را مثال‌ نيز گويند: «مثال‌ منفصل‌»؛ چون‌ مثال‌ متّصل‌ همان‌ برزخي‌ است‌ كه‌ در انسان‌ خاكي‌، بين‌ بدن‌ و طبع‌ او، و بين‌ عالم‌ نفس‌ او موجود است‌ و آن‌ مجموعة‌ قواي‌ ذهنيّة‌ اوست‌. و چون‌ انسان‌ از دنيا برود عالم‌ ذهنش‌ به‌ عالم‌ مثال‌ كلّي‌ مي‌پيوندد، لذا اين‌ را مثال‌ متّصل‌ و آنرا مثال‌ منفصل‌ گويند و تمام‌ عالم‌ برزخ‌، مثال‌ منفصل‌ است‌.

بايد دانست‌ كه‌ عالم‌ خيال‌، يك‌ عالم‌ بسيار وسيعي‌ است‌ از مادّة‌ بسيار قوي‌تر؛ نه‌ آنكه‌ ما فارسي‌ زبانان‌ «خيال‌» را به‌ معناي‌ امر توهّمي‌ و موهومي‌ مي‌پنداريم‌؛ اين‌ اشتباهي‌ است‌ كه‌ در لغت‌ ما وارد شده‌ است‌.

و لذا بعضي‌ از اهل‌ ظاهر كه‌ چنين‌ جملاتي‌ را مانند عالم‌ خيال‌، از حكماي‌ أعلام‌ ديده‌اند، تصوّر نموده‌اند كه‌ آنها عالم‌ برزخ‌ را كه‌ همان‌ مثال‌ است‌ قبول‌ ندارند و قائل‌ به‌ يك‌ عالم‌ توهّمي‌ و تصوّري‌ هستند، و براي‌ آن‌ حقيقتي‌ و واقعيّتي‌ قائل‌ نيستند.

نسبت‌ سعة‌ عالم‌ برزخ‌ به‌ دنيا و سعة‌ عالم‌ قيامت‌ به‌ برزخ

اين‌ تصوّري‌ است‌ غلط‌ و بيجا، و ناشي‌ از عدم‌ اطّلاع‌ بر اصطلاحات‌ بزرگان‌.

عالم‌ خيال‌ عين‌ عالم‌ برزخ‌ و مثال‌ است‌ و موجوداتش‌ هزاران‌ بار قوي‌تر و عجيب‌تر و شديدتر و آثارش‌ مهمتر از عالم‌ طبع‌ و مادّه‌ است‌.

براي‌ اينكه‌ مطلب‌ قدري‌ واضحتر گردد مثالي‌ ميزنيم‌:

همة‌ افراد ما بدني‌ داريم‌، اين‌ بدن‌ محدود است‌، مشخّص‌ و معيّن‌؛ و يك‌ قواي‌ باطنيّه‌ داريم‌ مثل‌ حسّ مشترك‌، قوّة‌ حافظه‌، قوّة‌ مفكّره‌، قوّة‌ واهمه‌، قوّة‌ متخيّله‌، اينها قواي‌ دروني‌ ماست‌ و ما با اين‌ قوا كارهاي‌ عجيب‌ مي‌كنيم‌؛ مثلاً در زمان‌ بسيار كوتاهي‌ يك‌ عمارت‌ چهل‌ اشكوبه‌ در ذهن‌ خودمان‌ با تمام‌ لوازم‌ و تجهيزات‌ آن‌ بنا مي‌كنيم‌.

در يك‌ لحظه‌ از مشرق‌ عالم‌ به‌ مغرب‌ آن‌ ميرويم‌، در زمانهاي‌ كوتاه‌ كارهاي‌ طويل‌ المدّة‌ را انجام‌ ميدهيم‌.

اين‌ گشايش‌ و سعه‌اي‌ كه‌ ذهن‌ ما با قواي‌ خود نسبت‌ به‌ بدن‌ ما و قواي‌ طبيعيّة‌ خود دارد چقدر بزرگ‌ است‌؛ به‌ همين‌ ميزان‌، عالم‌ برزخ‌ نسبت‌ به‌ عالم‌ دنيا سعه‌ و عظمت‌ دارد.

چون‌ عالم‌ خواب‌ نمونه‌اي‌ از برزخ‌ منفصل‌ است‌، در خواب‌هائي‌ كه‌ انسان‌ در بعضي‌ اوقات‌ مي‌بيند، با آنكه‌ خواب‌ از مرگ‌ خيلي‌ ضعيف‌تر است‌، و برزخِ خواب‌ انسان‌ نيز از برزخِ مرگ‌ بسيار ضعيف‌تر است‌؛ ولي‌ در خوابهائي‌ كه‌ ديده‌ ميشود هم‌ موجودات‌، قوي‌تر و عظيم‌تر و عجيب‌تر، و فعّاليّت‌ها و حركت‌ها و سرعت‌ها شديدتر، و هم‌ لذّت‌ها و شاديها و اندوه‌ها و غصّه‌ها بيشتر است‌ و خوف‌ و هراس‌ بمراتب‌ افزون‌تر است‌.

انسان‌ در اين‌ دنيا اگر بخواهد از خياباني‌ عبور كند، بايد با دقّت‌ به‌ اينطرف‌ و آنطرف‌ بنگرد تا از تصادف‌ با ماشين‌ محفوظ‌ بماند، و سپس‌ آرام‌ حركت‌ كند تا عرض‌ خياباني‌ طيّ شود.

در عالم‌ خواب‌ و برزخ‌ اينطور نيست‌؛ يك‌ مرتبه‌ اراده‌ ميكني‌ كه‌ برخيزي‌ و بِروي‌ به‌ روي‌ آسمان‌، و در آسمان‌ سير ميكني‌ و بدون‌ بال‌ و پر مادّي‌ روي‌ ابرها حركت‌ نموده‌ و تمام‌ عالم‌ را تماشا ميكني‌ و سپس‌ به‌ پائين‌ مي‌آئي‌ و مانند برق‌ در درياها و اقيانوس‌ها شنا ميكني‌ و به‌ يك‌ لحظه‌ آنها را به‌ پايان‌ ميرساني‌!

چه‌ اندازه‌ اين‌ حركت‌ها و سرعت‌ها نسبت‌ به‌ آن‌ حركتِ از عرض‌ خيابان‌ شديدتر و قوي‌تر است‌، به‌ همان‌ اندازه‌ سِنخه‌ و كيفيّت‌ عالم‌ برزخ‌ به‌ اين‌ عالم‌ قوي‌تر و عظيم‌تر است‌.

و عالم‌ برزخِ متّصل‌ و ذهن‌ ما نسبت‌ به‌ نفس‌ ما نيز، مثل‌ بدن‌ ما نسبت‌ به‌ برزخ‌ ما، ضعيف‌ و كوچك‌ است‌. و عالم‌ نفس‌ كه‌ از حدود و كيفيّات‌ صوريّه‌ بيرون‌ است‌ و نسبت‌ به‌ عالم‌ ذهن‌ تجرّد محض‌ دارد، نسبت‌ به‌ عالم‌ ذهن‌ و مثال‌ متّصل‌، بعينه‌ مثل‌ نسبت‌ عالم‌ ذهن‌ به‌ بدن‌ مادّي‌ و طبعي‌، داراي‌ عظمت‌ و وسعت‌ است‌.

بنابراين‌، عالم‌ قيامت‌ كبري‌ نسبت‌ به‌ عالم‌ برزخ‌، همين‌ نسبت‌ وسعت‌ و عظمت‌ را دارد. چون‌ عالم‌ برزخ‌ داراي‌ كيفيّت‌ و آثار مادّه‌ از كمّ و كيف‌ هست‌؛ ولي‌ عالم‌ قيامت‌ از صورت‌ نيز مجرّد است‌ و اطلاق‌ محض‌ است‌.

اين‌ عالم‌ نمونه‌اي‌ است‌ از عالم‌ برزخ‌؛ و عالم‌ برزخ‌ نمونه‌ايست‌ از عالم‌ قيامت‌؛ و عالم‌ قيامت‌ نمونه‌ايست‌ از عالم‌ اسماء و صفات‌ كلّيّة‌ الهيّه‌.

همچنين‌ بدن‌ نمونه‌ايست‌ از قواي‌ ذهنيّه‌، و قواي‌ ذهنيّه‌ نمونه‌ايست‌ از نفس‌ ناطقه‌، و نفس‌ ناطقه‌ نمونه‌ايست‌ از روح‌ كلّي‌ به‌ وحدت‌ و كلّيّت‌ خود.

هرچه‌ از اين‌ عوالم‌ محدوده‌ رو به‌ جلو برويم‌ و نظر به‌ اطلاق‌ بيفكنيم‌، عوالم‌ وسيع‌تر و عظيمتر ميگردد؛ و بالعكس‌ هرچه‌ از عوالم‌ اطلاق‌ رو به‌ پائين‌ بيائيم‌ و تنازل‌ كنيم‌، عوالم‌ ضعيف‌تر و كوچكتر ميشود.

عيناً مانند صورتي‌ كه‌ در آئينه‌ مي‌افتد، آن‌ صورت‌ فقط‌ حكايتي‌ از شكل‌ و اندازه‌ و رنگ‌ رخسار است‌، نه‌ از واقعيّت‌ و حقيقت‌ آن‌ شخص‌ صاحب‌ صورت‌. عقل‌ و سخاوت‌ و شجاعت‌ و سائر ملكات‌ معنويّة‌ او را نشان‌ نمي‌دهد، و از آن‌ بالاتر نفس‌ ناطقة‌ او را نيز ـ كه‌ اصولاً داراي‌ شكل‌ و صورت‌ نيست‌ ـ نشان‌ نمي‌دهد.

بنابراين‌، آنچه‌ در اين‌ عالم‌ مادّه‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌ فقط‌ نمونه‌ايست‌ از عالم‌ برزخ‌، نه‌ خود عالم‌ برزخ‌؛ آن‌ عالم‌ به‌ قدري‌ وسيع‌ است‌ كه‌ قابل‌ مشاهده‌ با چشمان‌ ظاهري‌ نيست‌ و با حواسّ خمسة‌ ظاهره‌ ادراك‌ نمي‌شود.

اين‌ حواسّ براي‌ ارتباط‌ انسان‌ است‌ با عالم‌ طبع‌ و مادّه‌، و نيروي‌ ارتباط‌ انسان‌ را با بالاتر از عالم‌ مادّه‌ ندارد.

بنابراين‌، حقائق‌ برزخيّه‌ اصولاً قابل‌ پائين‌ آمدن‌ و نشان‌ دادن‌ در آئينة‌ مادّه‌ نيست‌؛ بلكه‌ عالم‌ مادّه‌ آنچه‌ را كه‌ در خود از عالم‌ برزخ‌ نشان‌ ميدهد فقط‌ به‌ اندازة‌ سعه‌ و گنجايش‌ خود مادّه‌ است‌.

همچنين‌ عالم‌ قيامت‌ و حقائق‌ ظاهرة‌ عالم‌ نفس‌، قابل‌ پائين‌ آمدن‌ و نشان‌ دادن‌ در آئينة‌ برزخ‌ و صورت‌ مثالي‌ نيست‌؛ و آنچه‌ را كه‌ برزخ‌ از قيامت‌ نشان‌ ميدهد فقط‌ به‌ اندازة‌ خود و درخور گنجايش‌ خود اوست‌.

شما خود را در اين‌ فضاي‌ وسيع‌ جوّ آسمان‌ فرض‌ كنيد، چقدر بدن‌ شما نسبت‌ به‌ اين‌ جوّ محيط‌ كوچك‌ است‌؛ به‌ همين‌ نسبت‌ عالم‌ طبيعت‌ و دنيا نسبت‌ به‌ عالم‌ مثال‌ و برزخ‌ كوچك‌ است‌.

اگر عالم‌ نفس‌ را عرش‌ پروردگار، و عالم‌ مثال‌ را عالم‌ كرسي‌ قرار دهيم‌، طبق‌ روايتي‌ كه‌ از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ وارد شده‌ است‌؛ نسبت‌ آنها به‌ يكديگر و به‌ عالم‌ طبع‌ و مادّه‌ خوب‌ مشخّص‌ ميگردد.

در «تفسير عيّاشي‌» از محسن‌ المثنّي‌ (الميثمي‌ ـ ظ‌) عمَّن‌ ذَكَرَه‌، عَنْ أبي‌ عَبدِاللَه‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ ميكند كه‌:

قَالَ: قَالَ أَبُوذَرٍّ: يَا رَسُولَ اللَهِ! مَا أَفْضَلُ مَا أُنْزِلَ عَلَيْكَ؟

قَالَ: ءَايَةُ الْكُرْسِيِّ؛ مَا السَّمَوَاتُ السَّبْعُ وَ الاْرَضُونَ السَّبْعُ فِي‌الْكُرْسِيِّ إلاَّ كَحَلْقَةٍ مُلْقَاةٍ بِأَرْضٍ بَلاَقِعَ ، وَ إنَّ فَضْلَهُ عَلَي‌الْعَرْشِ كَفَضْلِ الْفَلاَةِ عَلَي‌ الْحَلْقَةِ.

«أبوذرّ غفاري‌ از حضرت‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ سؤال‌ ميكند كه‌: از ميان‌ آياتي‌ كه‌ بر شما نازل‌ شده‌ است‌ كداميك‌ افضل‌ است‌؟

حضرت‌ فرمودند: آية‌ الكرسيّ؛ تمام‌ آسمانهاي‌ هفتگانه‌ و زمين‌هاي‌ هفتگانه‌ نسبت‌ به‌ كرسيِّ خدا مثل‌ يك‌ حلقه‌ايست‌ كه‌ در بيابان‌ پهناور و قَفري‌ انداخته‌ باشند؛ و نسبت‌ فضيلت‌ عرشِ خدا به‌ كرسيّ خدا مثل‌ نسبت‌ همان‌ بيابانست‌ نسبت‌ به‌ آن‌ حلقه‌.»

نظر حكما دربارة‌ تجرّد عالم‌ خيال

شيخ‌ بوعلي‌ سينا، عالم‌ خيال‌ انسان‌ را از آثار و خواصّ مادّه‌ ميداند، و بنابراين‌ به‌ عالم‌ برزخ‌ كه‌ خيال‌ منفصل‌ است‌ نيز اعتقاد ندارد؛ چون‌ برزخ‌ براي‌ آنكه‌ از اين‌ عالم‌ مادّه‌ جدا باشد حتماً بايد تجرّد مادّي‌ داشته‌ باشد، و به‌ عقيدة‌ او چون‌ چنين‌ عالمي‌ كه‌ داراي‌ صورت‌ محض‌ باشد و حدّ و كَمّ و كيف‌ در او موجود باشد ولي‌ مادّه‌ نداشته‌ باشد متصوّر نيست‌، بنابراين‌ به‌ عالم‌ برزخ‌ كه‌ بين‌ عالم‌ مادّه‌ و نفس‌ است‌ قائل‌ نشده‌ است‌؛ ولي‌ به‌ تجرّد نفس‌ ناطقه‌ قائل‌ بوده‌ و براهين‌ ساطعه‌ براي‌ تجرّد آن‌ اقامه‌ نموده‌ است‌. گرچه‌ از بعضي‌ از عبارات‌ او هم‌ كه‌ به‌ نحو تشكيك‌ بيان‌ ميكند ميتوان‌ تجرّد خيال‌ و برزخ‌ را هم‌ بدو نسبت‌ داد.

امّا صدر المتألّهين‌ شيرازي‌ ادلّة‌ قويّه‌ بر تجرّد عالم‌ خيالِ متّصل‌ اقامه‌ فرموده‌ است‌، و در كتب‌ خود صراحةً به‌ عالم‌ برزخ‌ و مثالِ منفصل‌ قائل‌ شده‌ و عبور از برزخ‌ را براي‌ وصول‌ به‌ عالم‌ قيامت‌ از ضروريّات‌ مسائل‌ حِكميّه‌ ميداند.

و سائر حكماي‌ متأخّر از ايشان‌ نيز همين‌ منهج‌ را طيّ نموده‌، و اجماعاً عالم‌ برزخ‌ را قبول‌ كرده‌ و قائل‌ به‌ تجرّد آن‌ شده‌اند.

مرحوم‌ حاج‌ ملاّ هادي‌ سبزواري‌ نيز همين‌ نهج‌ را پيموده‌ و تجرّد عالم‌ خيال‌ را اثبات‌ كرده‌ است‌، و چون‌ معاد جسماني‌ را به‌ بقاي‌ صور در عالم‌ دهر و عالم‌ كَوْن‌ ميداند، لذا فرموده‌ است‌ كه‌ اثبات‌ تجرّد خيال‌ براي‌ اثبات‌ معاد جسماني‌ مفيد است‌.

و عمده‌ دليلي‌ را كه‌ براي‌ تجرّد خيال‌ اقامه‌ فرموده‌ است‌ يكي‌ برهان‌ تَحَلُّل‌ است‌ و ديگري‌ برهان‌ امتناع‌ انطباع‌ شي‌ء بزرگ‌ در چيز كوچك‌.

ما از بيان‌ كيفيّت‌ اين‌ دو استدلال‌ صرف‌ نظر مي‌نمائيم‌؛ افرادي‌ كه‌ مايل‌ باشند به‌ كتب‌ حكمت‌ مراجعه‌ مي‌كنند.

مرحوم‌ سبزواري‌ در منظومة‌ خود گويد:

تَحَلُّلُ الرّوحِ وَ أنَّهُ امْتَنَعْ كَوْنُ الْعَظيمِ في‌ صَغيرٍ انْطَبَعْ

دَلاّ عَلَي‌ تَجَرُّدِ الْخَيال ِ فَهْوَ مِثالُ عالَمِ الْمِثالِ

بايد دانست‌ كه‌: بدن‌ كه‌ در ميان‌ قبر ميرود و بروي‌ آن‌ خاك‌ مي‌ريزند، غير از صورت‌ مثالي‌ است‌ كه‌ به‌ برزخ‌ ميرود. سؤال‌ و حساب‌ با بدن‌ مثالي‌ است‌ نه‌ با بدن‌ خاكي‌؛ بدن‌ خاكي‌ حركتي‌ ندارد، چشم‌ و گوش‌ و ادراك‌ ندارد، چه‌ در ميان‌ قبر بپوسد يا نپوسد.

امّا بدن‌ مثالي‌ كه‌ همان‌ عالم‌ صورت‌ انساني‌ است‌، او نمي‌ميرد بلكه‌ زنده‌ است‌، ديدة‌ بصيرت‌ و ادراكش‌ كم‌ نمي‌شود بلكه‌ افزون‌ ميگردد؛ او مورد سؤال‌ و مؤاخذه‌، و مورد ثواب‌ يا عقاب‌ برزخي‌ قرار ميگيرد.

و علّت‌ آنكه‌ در بسياري‌ از روايات‌ به‌ عالم‌ قبر، و نكير و منكر در عالم‌ قبر، و مؤاخذة‌ در قبر تعبير شده‌ است‌ براي‌ آنستكه‌: عالم‌ برزخ‌ در دنبال‌ اين‌ دنياست‌، و قبر هم‌ بدنبال‌ زندگي‌ دنياست‌؛ و بدين‌ مناسبت‌ عالم‌ برزخ‌ را كه‌ تعلّقي‌ به‌ عالم‌ قبر دارد به‌ عالم‌ قبر تعبير نموده‌اند.

بلي‌ در قيامت‌، روح‌ با بدن‌ جسماني‌ مورد مؤاخذه‌ و ثواب‌ و عقاب‌ واقع‌ ميگردد و معاد جسماني‌ از ضروريّات‌ مذهب‌ است‌؛ خداوند تبارك‌ و تعالي‌ در محشر روح‌ را با بدن‌ حاضر ميفرمايد و به‌ سزاي‌ اعمال‌ خود از خير و شرّ ميرساند.

و ما إن‌شاءالله‌ در بحث‌ حشر كه‌ در پيش‌ داريم‌ مفصّلاً از كيفيّت‌ معاد جسماني‌ و بيان‌ آراء و مذاهب‌ در آن‌، بحث‌ خواهيم‌ نمود.

در اثبات‌ عوالم‌ سه‌ گانة‌ مذكور يعني‌: عالم‌ طبع‌ و عالم‌ برزخ‌ و عالم‌ قيامت‌، گذشته‌ از براهيني‌ كه‌ در علوم‌ الهيّه‌ و حكمت‌ متعاليه‌ اقامه‌ شده‌ است‌، وجدانيّات‌ خود ما نيز شاهد بر آن‌ است‌.

عوالم‌ سه‌ گانة‌ انسان‌: بدن‌ و ذهن‌ و نفس‌

 

 ما داراي‌ سه‌ مرتبه‌ از مراتب‌ وجود هستيم‌:

اوّل‌: بدن‌ ما، كه‌ از عالم‌ طبع‌ و مادّه‌ است‌ و دستخوش‌ تغيير و تحويل‌ و خرابي‌ و آبادي‌ است‌ و پيوسته‌ با تغييرات‌ مادّه‌ و ظرف‌ زمان‌ و مكان‌ تغيير مي‌پذيرد. بدن‌ با تمام‌ اعضاء و جوارحش‌ از قلب‌ و مغز و كبد و ريه‌ و كليه‌ و معده‌ و روده‌ و پا و دست‌ و چشم‌ و گوش‌ و هزاران‌ عضو و ميليونها سلّول‌، حتّي‌ در يك‌ لحظه‌ ثبات‌ و قرار ندارد و پيوسته‌ در حركت‌ جوهري‌ و ذاتي‌ خود حالات‌ جديدي‌ به‌ خود گرفته‌، و آن‌ حالات‌ خليفه‌ و جايگزين‌ حالات‌ قبلي‌ او ميگردد.

دوّم‌: مرحلة‌ لطيف‌تر و عالي‌تر و آن‌ ذهن‌ ماست‌، كه‌ داراي‌ قواي‌ باطنيّه‌ از قوّة‌ مفكّره‌ و متخيّله‌ و واهمه‌ و حافظه‌ و حسّ مشترك‌ است‌ و هزاران‌ صورت‌ و شكل‌ و معني‌ را در خود مي‌پذيرد و خود نيز چنين‌ صورتها و معاني‌ را ايجاد ميكند.

ذهن‌ ما وزن‌ ندارد، سنگيني‌ ندارد، مادّي‌ نيست‌؛ ولي‌ داراي‌ كيفيّت‌ و آثار مادّه‌ از شكل‌ و صورت‌ و لذّت‌ و اندوه‌ و غيرها مي‌باشد.

ذهن‌ ما ميتواند موجوداتي‌ را كه‌ در اين‌ عالم‌ بواسطة‌ كثافت‌ مادّه‌ نمي‌توانند پديد آيند، در خود به‌ ارادة‌ خود پديد آورد.

حركت‌ بدن‌ ما به‌ اراده‌ و دستور ذهن‌ ماست‌؛ انسان‌ تا صورت‌ كاري‌ را تصوّر نكند نمي‌تواند آن‌ را بجاي‌ آرد؛ ما وقتي‌ در منزل‌ بوديم‌ صورت‌ مسجد و حركت‌ بسوي‌ آن‌ را تصوّر كرديم‌ و فائدة‌ آنرا در نظر گرفتيم‌، سپس‌ نفس‌ ما به‌ ما امر نمود تا طبق‌ آن‌ نقشه‌اي‌ كه‌ از مسجد و حركت‌ و تصوّر فائدة‌ آمدن‌ به‌ مسجد در ذهن‌ ما ترسيم‌ شده‌ بود عمل‌ كنيم‌ و عمل‌ كرديم‌.

سوّم‌: نفس‌ و حقيقت‌ ماست‌، كه‌ از ذهن‌ ما بسيار عالي‌تر و وسيع‌تر و لطيف‌تر است‌، چون‌ او شكل‌ و صورت‌ هم‌ ندارد، اندازه‌ و كيفيّت‌ هم‌ ندارد؛ او همان‌ ماهيّتي‌ است‌ كه‌ از آن‌ به‌ من‌ و تو و او و ما و شما و ايشان‌ تعبير ميشود.

او از قوا بالاتر است‌ و از ملكات‌ و صفات‌، عالي‌تر؛ چون‌ تمام‌ قواي‌ باطنيّه‌ و ملكات‌ و صفات‌ در پرتو وجود او وجود دارند و به‌ او قائمند؛ او حقيقتي‌ است‌ مجرّد از مادّه‌، و مجرّد از صورت‌ و آثار مادّه‌.

اشعار منسوب‌ به‌ أميرالمؤمنين‌ دربارة‌ حقيقت‌ نفس

 اين‌ سه‌ مرحله‌ از وجود ما، نمونه‌اي‌ از سه‌ مرحله‌ از وجود عالم‌ كلّي‌ است‌؛ بدن‌ ما نمونه‌اي‌ از عالم‌ هيولي‌ و طبع‌ است‌، ذهن‌ و مثال‌ متّصلِ ما نمونه‌اي‌ از عالم‌ برزخ‌ و مثالِ منفصل‌ است‌، و نفس‌ ناطقه‌ و حقيقت‌ ما نمونه‌اي‌ از عالم‌ نفس‌ كلّي‌ و قيامت‌ كبري‌ است‌. و بر همين‌ امر در اشعاري‌ كه‌ منسوب‌ به‌ مَولي‌ المَوالي‌ أميرُالمُوَحّدين‌ و المُؤمنين‌ است‌ اشاره‌ شده‌ است‌:

دَوَآؤُكَ فِيكَ وَ مَا تَشْعُرُ وَ دَآؤُكَ مِنْكَ وَ مَا تَبْصُرُ (1)

وَ تَحْسَبُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرْ وَ فِيكَ انْطَوَي‌ الْعَالَمُ الاْكْبَرُ (2)

وَ أَنْتَ الْكِتَابُ الْمُبِينُ الَّذِي‌ بِأَحْرُفِهِ يَظْهَرُ الْمُضْمَرُ (3)

فَلاَ حَاجَةَ لَكَ فِي‌ خَارِجٍ يُخَبِّرُ عَنْكَ بِمَا سُطِّرُ (4)

1 ـ دواي‌ تو اي‌ انسان‌ در خود توست‌ وليكن‌ نمي‌فهمي‌! و درد تو از خود تست‌ وليكن‌ نمي‌بيني‌!

2 ـ تو چنين‌ مي‌پنداري‌ كه‌ جرم‌ كوچك‌ و تنها بدني‌ هستي‌، در حاليكه‌ عالم‌ اكبر پروردگار در تو گنجانيده‌ شده‌ است‌!

3 ـ تو آنچنان‌ كتاب‌ آشكاراي‌ خداي‌ خود هستي‌ كه‌ به‌ يك‌ يك‌ از حروفش‌، حقائق‌ و اسراري‌ را نشان‌ ميدهد.

4 ـ بنابراين‌ تو به‌ خارج‌ از وجود خودت‌ نيازي‌ نداري‌ تا بدانچه‌ در تو، قلم‌ پروردگار نوشته‌ است‌ ترا آگاه‌ كند.

و به‌ اين‌ مراتب‌ سه‌ گانة‌ در وجود انسان‌ تصريح‌ شده‌ است‌ در دعائي‌ كه‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ در سجدة‌ شب‌ نيمة‌ شعبان‌ نمودند، و نيز در دعائي‌ كه‌ در سجدة‌ شب‌ نيمة‌ شعبان‌ بعد از نمازي‌ به‌ كيفيّت‌ مخصوص‌ وارد شده‌ است‌.

اندكاك‌ قواي‌ سه‌گانة‌ رسول‌ خدا در ذات‌ احديّت

 شيخ‌ طوسي‌ در كتاب‌ «مصباح‌ المُتهجِّد» روايت‌ كرده‌ است‌ از حمّاد بن‌ عيسي‌، از أبان‌ بن‌ تَغلب‌ كه‌ گفت‌:

حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السّلام‌ فرمودند: شب‌ نيمة‌ شعباني‌ بود كه‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ نزد عائشه‌ بود، چون‌ شب‌ به‌ نيمه‌ رسيد رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ از رختخواب‌ برخاست‌.

چون‌ عائشه‌ بيدار شد رسول‌ خدا را در فراش‌ نيافت‌ و در دل‌ او بعضي‌ از خيالات‌ زنانه‌ كه‌ بر زنان‌ وارد ميشود وارد شد، و گمان‌ برد كه‌ رسول‌ خدا نزد بعضي‌ از زنان‌ ديگر خود رفته‌ است‌.

بر اساس‌ اين‌ توهّم‌ از رختخواب‌ برخاست‌ و خود را با شَمله‌ و چادر خود پيچيد؛ و سوگند به‌ خدا كه‌ چادر او از ابريشم‌ يا كتان‌ يا پنبه‌ نبود، بلكه‌ تارش‌ از مو و پودش‌ از پشمهاي‌ شتر بود.

برخاست‌ و براي‌ يافتن‌ رسول‌ خدا در حجره‌هاي‌ زنان‌ رسول‌ خدا يك‌ بيك‌ جستجو مينمود.

و در اين‌ ميان‌ چشمش‌ به‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ افتاد كه‌ بروي‌ زمين‌ بسجده‌ افتاده‌ و مانند لباسي‌ كه‌ به‌ روي‌ زمين‌ بيفتد، بروي‌ زمين‌ پهن‌ شده‌ بود.

آهسته‌ نزديك‌ رسول‌ خدا رفت‌ و گوش‌ فرا داشت‌، شنيد كه‌ آن‌ حضرت‌ در سجده‌ ميگويد:

سَجَدَ لَكَ سَوَادِي‌ وَ خَيَالِي‌، وَ ءَامَنَ بِكَ فُؤَادِي‌؛ هَذِهِ يَدَايَ وَ مَا جَنَيْتُهُ عَلَي‌ نَفْسِي‌. يَا عَظِيمًا تُرْجَي‌ لِكُلِّ عَظِيمٍ اغْفِرْ لِي‌ ذَنْبِيَالْعَظِيمَ؛ فَإنَّهُ لاَ يَغْفِرُ الذَّنْبَ الْعَظِيمَ إلاَّ الرَّبُّ الْعَظِيمُ.

يعني‌: «اي‌ پروردگار من‌! سجده‌ كرده‌ است‌ براي‌ تو سياهي‌ من‌ و خيال‌ من‌، و ايمان‌ آورده‌ است‌ به‌ تو قلب‌ من‌؛ اين‌ دو دست‌ من‌ است‌ پر از گناه‌ و آنچه‌ را كه‌ بر نفس‌ خود جنايت‌ كرده‌ام‌. اي‌ بزرگي‌ كه‌ براي‌ هر كار بزرگ‌ به‌ تو اميد آرند و متوسّل‌ گردند، بيامرز گناه‌ مرا كه‌ بزرگست‌؛ چون‌ گناه‌ بزرگ‌ را نمي‌تواند بيامرزد مگر پروردگار بزرگ‌.»

و پس‌ از آن‌ سر خود را از سجده‌ برداشته‌ و بار ديگر به‌ سجده‌ افتادند؛ و چون‌ عائشه‌ گوش‌ فرا داشت‌، شنيد كه‌ آن‌ حضرت‌ در سجده‌ ميگويد:

أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذِي‌ أَضَآءَتْ لَهُ السَّمَوَاتُ وَ الاْرَضُونَ، وَانْكَشَفَتْ لَهُ الظُّلُمَاتُ، وَ صَلُحَ عَلَيْهِ أَمْرُ الاْوَّلِينَ وَ ا لاْ خِرِينَ مِنْ فُجَآءَةِ نِقْمَتِكَ وَ مِنْ تَحْوِيلِ عَافِيَتِكَ وَ مِنْ زَوَالِ نِعْمَتِكَ. اللَهُمَّ ارْزُقْنِي‌ قَلْبًا تَقِيًّا نَقِيًّا وَ مِنَ الشِّرْكِ بَرِي´ئًا لاَ كَافِرًا وَ لاَ شَقِيًّا.

يعني‌: «اي‌ پروردگار! من‌ پناه‌ مي‌برم‌ به‌ نور وجه‌ تو كه‌ آسمانها و زمين‌ها از آن‌ روشن‌ شده‌ است‌ و تاريكي‌ها از آن‌ برطرف‌ شده‌ و امور اوّلين‌ و آخرين‌ از آن‌ آباد و نيكو شده‌ است‌، از اينكه‌ ناگهان‌ مرا در پرّة‌ عذاب‌ خود درافكني‌، و عافيتت‌ را بر من‌ تغيير دهي‌، و نعمتت‌ را از من‌ زائل‌ كني‌!

خداوندا! به‌ من‌ دلي‌ پاك‌ و صافي‌ روزي‌ فرما كه‌ از شرك‌ بري‌ باشد و به‌ تو كافر نگردد و از اشقيا نباشد.»

و پس‌ از آن‌ دو گونة‌ خود را بر خاك‌ گذاشت‌ و گفت‌:

عَفَّرْتُ وَجْهِي‌ فِي‌ التُّرَابِ وَ حُقَّ لِي‌ أَنْ أَسْجُدَ لَكَ.

يعني‌: «من‌ صورت‌ خود را براي‌ تذلّل‌ نسبت‌ به‌ مقام‌ عظمت‌ و ربوبيّت‌ تو در خاك‌ ماليدم‌، و سزاوار است‌ كه‌ من‌ براي‌ تو سر به‌ سجدة‌ ذلّت‌ و عبوديّت‌ آرم‌.»

حضرت‌ فرمود: چون‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ برخاست‌ و آمادة‌ بازگشت‌ شد، عائشه‌ هروَله‌ كنان‌ به‌ فراش‌ خود دويد و نفس‌زنان‌ در آنجا طپيد.

رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ فرمود: اين‌ صداي‌ نفس‌ بلند چيست‌؟ آيا تو نمي‌داني‌ كه‌ امشب‌ شب‌ نيمة‌ شعبان‌ است‌ و در آن‌، روزي‌هاي‌ خلائق‌ قسمت‌ ميشود و مقدّرات‌ و اجل‌ها نوشته‌ ميشود و افرادي‌ كه‌ به‌ حجّ نائل‌ ميشوند مقدّر ميگردد، و خداوند تعالي‌ در امشب‌ از بندگان‌ خود بيشتر از موهاي‌ بزهاي‌ قبيلة‌ كَلب‌ را مي‌آمرزد و فرشتگان‌ خود را از آسمان‌ به‌ زمين‌ در مكّه‌ ميفرستد

اين‌ روايت‌ را مرحوم‌ سيّد ابن‌ طاووس‌ در «إقبال‌» ذكر كرده‌ است‌، و سند آنرا همان‌ شيخ‌ طوسي‌ از حمّاد بن‌ عيسي‌ از أبان‌ بن‌ تَغْلِب‌ از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ بيان‌ فرموده‌ است‌؛ ليكن‌ بجاي‌ عائشه‌ فرموده‌ است‌ كه‌: رسول‌ خدا نزد بعضي‌ از زنهاي‌ خود بود. و سپس‌ از زمخشري‌ در كتاب‌ «نابق‌» («فائق‌» ـ خ‌ ل‌) نقل‌ كرده‌ كه‌ اُمّسلمه‌ بدنبال‌ پيغمبر رفت‌ و ديد كه‌ آن‌ حضرت‌ قصد بقيع‌ دارند، و اُمّ سلمه‌ برگشت‌ و چون‌ آن‌ حضرت‌ نيز مراجعت‌ كردند آثار سرعت‌ حركت‌ را در اُمّ سلمه‌ يافتند.

وليكن‌ در اين‌ روايت‌، زمخشري‌ دعاهاي‌ حضرت‌ را در سجده‌ ذكر ننموده‌ است‌.

و سپس‌ سيّد ابن‌ طاووس‌ اين‌ روايت‌ را از اينجا به‌ روايت‌ شيخ‌ در «مصباح‌» مي‌پيوندد و با نسبت‌ او به‌ اُمّ سلمه‌، با ذكر ادعية‌ وارده‌ در سجدات‌ و دعاي‌ خَدَّين‌ به‌ اتمام‌ ميرساند.

ليكن‌ در ذيل‌ آن‌ اين‌ جمله‌ را نسبت‌ به‌ «مصباح‌» شيخ‌ اضافه‌ دارد كه‌:

يَغْفِرُ اللَهُ تَعَالَي‌ إلاَّ الْمُشْرِكَ  أَوْ مُشَاجِنٍ أَوْ قَاطِعِ رَحِمٍ أَوْ مُدْمِنِ مُسْكِرٍ أَوْ مُصِرٍّ عَلَي‌ ذَنْبٍ أَوْ شَاعِرٍ أَوْ كَاهِنٍ.

يعني‌: «در اين‌ شب‌ خدا همه‌ را مي‌آمرزد مگر كسي‌ كه‌ شرك‌ به‌ خداي‌ آرد، يا به‌ دروغ‌ و باطل‌ نوحه‌ گري‌ كند، يا قطع‌ رحم‌ نموده‌ باشد، يا در شرب‌ خمر ادامه‌ دهد، يا بر گناهي‌ اصرار ورزد، يا شعر به‌ دروغ‌ و تخيّل‌ گويد، يا إخبار از غيب‌ بواسطة‌ ارتباط‌ با جنّيان‌ و غيره‌ بدهد.»

و نيز شيخ‌ طوسي‌ در «مصباح‌ المتهجّد» از حسن‌ بصري‌ از عائشه‌، و شيخ‌ صدوق‌ با سند ديگر از امام‌ حسن‌ مجتبي‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ ميكند كه‌: از جمله‌ اعمالي‌ كه‌ در شب‌ نيمة‌ شعبان‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمودند بجاي‌ آورده‌ شود، ده‌ ركعت‌ نماز است‌ ] بعد از نيمة‌ شب‌ [ در هر ركعت‌ فاتحةُ الكتاب‌ يكبار و سورة‌ توحيد ده‌ بار، و سپس‌ به‌ سجده‌ رود و بگويد:

اللَهُمَّ لَكَ سَجَدَ سَوَادِي‌ وَ خَيَالِي‌ وَ بَيَاضِي‌، يَا عَظِيمَ كُلِّ عَظِيمٍ اغْفِرْ لِي‌ ذَنْبِيَ الْعَظِيمَ، فَإنَّهُ لاَ يَغْفِرُهُ غَيْرُكَ.

يعني‌: «بار پروردگارا! سجده‌ كرد براي‌ تو سياهي‌ من‌ و خيال‌ من‌ و سفيدي‌ من‌، اي‌ بزرگ‌ هر بزرگي‌! بيامرز بر من‌ گناه‌ مرا كه‌ بزرگ‌ است‌، چون‌ نمي‌آمرزد آنرا غير از تو.»

و سپس‌ رسول‌ خدا فرمود: كسي‌ كه‌ اين‌ عمل‌ را بجاي‌ آرد هفتاد و دو هزار گناه‌ از ديوان‌ گناهانش‌ محو ميشود، و به‌ اندازة‌ آن‌ در ديوان‌ طاعاتش‌ نوشته‌ ميشود، و از پدر و مادرش‌ هفتاد هزار گناه‌ خدا مي‌آمرزد.

باري‌ منظور از ذكر اين‌ دو روايت‌، خصوصِ لفظ‌ سواد و خيال‌ و فؤاد در اوّل‌، و لفظ‌ سواد و خيال‌ و بياض‌ است‌ كه‌ در دوّم‌ آمده‌ است‌.

زيرا مراد از آنها همين‌ سه‌ عالمي‌ است‌ كه‌ در انسان‌ موجود است‌؛ «سواد» به‌ معناي‌ سياهي‌، كنايه‌ از عالم‌ بدن‌ و مادّه‌ است‌، زيرا كه‌ عالم‌ بدن‌ و طبع‌ گرفتار آلام‌ و مصيبت‌ها، و دستخوش‌ حوادث‌ و تغيّرات‌ و كون‌ و فساد، و محدود به‌ زمان‌ و مكان‌ و عوارض‌ مادّه‌ است‌؛ كما اينكه‌ از آن‌ در روايت‌ به‌ أظلَمُ العوالم‌ تعبير شده‌ است‌، يعني‌ تاريك‌ترين‌ جهان‌ها.

و «خيال‌» بمعناي‌ عالم‌ مِثال‌ و ذهن‌ است‌ كه‌ پيوسته‌، با صورت‌ها سر و كار دارد و دائرة‌ فعّاليّتش‌ از شكل‌ و صورت‌ و تصوّر و تصديق‌ تجاوز نمي‌كند.

و «بياض‌» بمعناي‌ سفيدي‌ و كنايه‌ از عالم‌ نفس‌ ناطقه‌ و حقيقت‌ انسان‌ است‌ كه‌ از مادّه‌ و طبع‌، و نيز از شكل‌ و صورت‌ و حدود و ثغور عالم‌ مثال‌ منزّه‌ و مجرّد بوده‌، و در درياي‌ آزادي‌ و اطلاق‌ غوطه‌ور است‌، و همان‌ معناي‌ فؤاد است‌ كه‌ در روايت‌ اوّل‌ آمده‌ است‌.

و سجده‌ عبارت‌ از غايت‌ تذلّل‌ و عبوديّت‌ و مقام‌ فناء است‌؛ و بنابراين‌ معناي‌ آن‌ چنين‌ ميشود كه‌: اي‌ پروردگار من‌! تمام‌ مراتب‌ و درجات‌ وجود من‌، از طبع‌ و بدن‌، و از خيال‌ و مثال‌، و از نفس‌ و حقيقت‌ من‌، به‌ مقام‌ تسليم‌ و عبوديّت‌ محض‌ و فناء در آستان‌ مقدّس‌ تو در آمده‌ است‌ و در هيچيك‌ از آنها شائبة‌ خوديّت‌ و شخصيّت‌ و استكبار و استقلال‌ نيست‌، رَزَقَنا اللهُ بِمُحمَّدٍ و ءَالِه‌.

مراتب‌ سه‌ گانة‌ وجود انسان‌ در ادعية‌ مخصوص‌ نيمة‌ شعبان‌

 

 و به‌ همين‌ معني‌ تصريح‌ فرموده‌ است‌ آية‌ الحقّ و اليقين‌ زَينُالحكمآءِ و العرفآءِ الشّامِخين‌، الحاجّ ميرزا جواد آقاي‌ مَلِكي‌ تبريزي‌ أعلَي‌ اللَهُ تَعالَي‌ مقامَه‌ الشَّريف‌، در كتاب‌ «مراقبات‌» يا «أعمال‌ السَّنَة‌» و در ضمن‌ اعمال‌ شب‌ نيمة‌ شعبان‌ ميفرمايد:

وَ مِنَ الْمُهِمّاتِ سَجَداتٌ بِدَعَواتٍ مَخْصوصَةٍ، وَ في‌ بَعْضِها إشارَةٌ إلَي‌ الْمَراتِبِ الثَّلاثَةِ لِلاْءنْسانِ؛ حَيْثُ قالَ فيهِ: «سَجَدَ لَكَ سَوَادِي‌ وَ خَيَالِي‌ وَ بَيَاضِي‌» وَ هُوَ كَالنَّصِّ بِعالَمِهِ الْمَحْسوسِ، فَإنَّهُ مُرَكَّبٌ مِنْ مَآدَّةٍ وَ مِقْدارٍ، وَ عالَمِهِ الْمِثالِ وَ هُوَ مُرَكَّبٌ مِنْ صورَةٍ وَ روحٍ، وَ عالَمِهِ الْحَقيقيِّ الَّذي‌ بِهِ صارَ إنْسانًا يَعْني‌ حَقيقَةَ نَفْسِهِ وَ هُوَ عالَمُهُ الَّذي‌ لا صورَةَ فيهِ وَ لا مآدَّةَ وَ هُوَ حَقيقَتُهُ الْعالِمَةُ اللَطيفَةُ الرَّبّانيَّةُ الَّتي‌ مَنْ عَرَفَها فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ؛ أيْ يَكونُ مَعْرِفَتُهُ وَسيلَةً لِمَعْرِفَةِ الرَّبِّ تَعالَي‌..

معناي‌ اين‌ عبارات‌ اينست‌:

«و از كارهاي‌ مهمّ در شب‌ نيمة‌ شعبان‌ سجده‌هائي‌ است‌ كه‌ بايد بجا آورده‌ شود، و در آنها دعاهاي‌ مخصوصه‌ وارد شده‌ است‌.

و در بعضي‌ از آن‌ دعاها اشاره‌ است‌ به‌ مراتب‌ سه‌ گانه‌اي‌ كه‌ براي‌ انسان‌ موجود است‌؛ چون‌ در آن‌ دعا ميگويد: سجده‌ كرده‌ است‌ براي‌ تو سياهي‌ من‌ و خيال‌ من‌ و سفيدي‌ من‌؛ و اين‌ دعا مثل‌ نصّ است‌ به‌ عالم‌ محسوس‌ انسان‌ كه‌ مركّب‌ از مادّه‌ و مقدار است‌، و عالم‌ مثال‌ او كه‌ مركّب‌ از صورت‌ و روح‌ است‌، و عالم‌ حقيقت‌ او كه‌ به‌ آن‌، انسان‌ انسان‌ ميشود يعني‌ حقيقت‌ نفس‌ ناطقة‌ او، و آن‌ عالمي‌ است‌ كه‌ نه‌ مادّه‌ دارد و نه‌ صورت‌، و آن‌ حقيقت‌ اوست‌ كه‌ عالِم‌ است‌، و همان‌ لطيفة‌ ربّانيّه‌ است‌ كه‌ اگر كسي‌ او را بشناسد خداي‌ خود را شناخته‌ است‌، يعني‌ معرفت‌ نفس‌ وسيلة‌ معرفت‌ خداي‌ تعالي‌ ميگردد.»

و نيز در نامه‌اي‌ كه‌ آن‌ مرحوم‌ در جواب‌ نامة‌ مرحوم‌ زين‌ الفقهاء و جمالُ السّالكين‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ محمّد حسين‌ كمپاني‌ اصفهاني‌ ـ كه‌ از ايشان‌ تقاضاي‌ دستورالعمل‌ و مقدّمة‌ موصلة‌ به‌ معرفت‌ حضرت‌ احديّت‌ كرده‌ بودند ـ مرقوم‌ داشته‌اند اين‌ معني‌ را متعرّض‌ شده‌ و ميفرمايند:

عجب‌ است‌ كه‌ تصريحي‌ به‌ اين‌ مراتب‌ در سجدة‌ دعاي‌ نيمة‌ شعبان‌ كه‌ اوان‌ وصول‌ مراسله‌ است‌ شده‌ است‌ كه‌ ميفرمايد:

سَجَدَ لَكَ سَوَادِي‌ وَ خَيَالِي‌ وَ بَيَاضِي‌.

اصل‌ معرفت‌، آنوقت‌ است‌ كه‌ هر سه‌ فاني‌ بشود، كه‌ حقيقت‌ سجده‌ عبارت‌ از فناست‌ كه‌ عِنْدَ الْفَنآءِ عَنِ النَّفْسِ بِمَراتِبِها يَحْصُلُ الْبَقآءُ بِاللَهِ.

روايت‌ وارده‌ در سؤال‌ منكر و نكير

 

 راجع‌ به‌ سؤال‌ در عالم‌ قبر و بازپرسي‌ منكر و نكير روايت‌ عجيبي‌ را در چهار كتاب‌ معروف‌ روايت‌ مي‌كنند:

اوّل‌ در «تفسير عليّ بن‌ إبراهيم‌» در ذيل‌ آية‌ شريفة‌:

يُثَبِّتُ اللَهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي‌ الْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا وَ فِي‌ا لاْ خِرَةِ.

او روايت‌ مي‌كند از پدرش‌ از عليّ بن‌ مهزيار از عمر بن‌ عثمان‌ از مفضّل‌ بن‌ صالح‌ از جابر از إبراهيم‌ بن‌ العَلاء  از سُوَيد بن‌ غَفَلة‌.

دوّم‌: در «تفسير عيّاشي‌» در ذيل‌ همين‌ آية‌ مباركه‌، بدون‌ ذكر سند از سويد بن‌ غفلة‌.

سوّم‌: در «كافي‌» از عليّ بن‌ إبراهيم‌ از پدرش‌ از عَمرو بن‌ عثمان‌ و عدّه‌اي‌ از اصحاب‌ از سهل‌ بن‌ زياد از بَزَنطي‌ و حسن‌ بن‌ عليّ جميعاً از أبي‌ جميلة‌ از جابر از عبدُالاعلَي‌، و نيز از عليّ بن‌ إبراهيم‌ از محمّد ابن‌ عيسي‌ از يونس‌ از إبراهيم‌ بن‌ عبدالاعلَي‌ از سويد بن‌ غفلة‌.

چهارم‌: در «أمالي‌» شيخ‌ طوسي‌ از ابن‌ صَلت‌ از ابن‌ عُقدَة‌ از قاسم‌ بن‌ جعفر بن‌ أحمد از عباد بن‌ أحمد قزويني‌ از عمويش‌ از پدرش‌ از جابر از إبراهيم‌ بن‌ عبدالاعلي‌ از سويد بن‌ غفلة‌.

و نيز مجلسي‌ در «بحار الانوار» از آنها روايت‌ كرده‌ است‌

البتّه‌ اختلاف‌ لفظ‌ در نسخه‌هاي‌ اين‌ روايت‌ بسيار اندك‌ است‌، ولي‌ ما در اينجا عين‌ عبارت‌ را از «تفسير عليّ بن‌ إبراهيم‌» نقل‌ مي‌كنيم‌:

بعد از ذكر سندي‌ كه‌ ذكر شد، سويد بن‌ غفلة‌ از حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ حديث‌ ميكند كه‌:

قَالَ: إنَّ ابْنَ ءَادَمَ إذَا كَانَ فِي‌ ءَاخِرِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ الدُّنْيَا وَ أَوَّلِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ ا لاْ خِرَةِ، مُثِّلَ لَهُ مَالُهُ وَ وُلْدُهُ وَ عَمَلُهُ.

فَيَلْتَفِتُ إلَي‌ مَالِهِ فَيَقُولُ: وَ اللَهِ إنِّي‌ كُنْتُ عَلَيْكَ لَحَرِيصًا شَحِيحًا؛ فَمَا لِي‌ عِنْدَكَ؟

فَيَقُولُ: خُذْ مِنِّي‌ كَفَنَكَ.

ثُمَّ يَلْتَفِتُ إلَي‌ وُلْدِهِ فَيَقُولُ: وَ اللَهِ إنِّي‌ كُنْتُ لَكُمْ لَمُحِبًّا، وَ إنِّي‌ كُنْتُ عَلَيْكُمْ لَمُحَامِيًا؛ فَمَاذَا لِي‌ عِنْدَكُمْ؟

فَيَقُولُونَ: نُوَدِّيكَ إلَي‌ حُفْرَتِكَ وَ نُوَارِيكَ فِيهَا.

ثُمَّ يَلْتَفِتُ إلَي‌ عَمَلِهِ فَيَقُولُ: إنِّي‌ كُنْتُ فِيكَ لَزَاهِدًا، وَ إنَّكَ كُنْتَ عَلَيَّ ثَقِيلاً؛ فَمَاذَا لِي‌ عِنْدَكَ؟

فَيَقُولُ: أَنَا قَرِينُكَ فِي‌ قَبْرِكَ وَ يَوْمَ حَشْرِكَ حَتَّي‌ أُعْرَضَ أَنَا وَ أَنْتَ عَلَي‌ رَبِّكَ.

فَإنْ كَانَ لِلَّهِ وَلِيًّا، أَتَاهُ أَطْيَبُ النَّاسِ رِيحًا وَ أَحْسَنُهُمْ مَنْظَرًا وَ أَحْسَنُهُمْ رِيَاشًا؛ فَيَقُولُ: أَبْشِرْ بِرَوْحٍ مِنَ اللَهِ وَ رَيْحَانٍ وَ جَنَّةِ نَعِيمٍ؛ قَدْ قَدِمْتَ خَيْرَ مَقْدَمٍ.

فَيَقُولُ: مَنْ أَنْتَ؟

فَيَقُولُ: أَنَا عَمَلُكَ الصَّالِحُ، أَرْتَحِلُ مِنَ الدُّنْيَا إلَي‌ الْجَنَّةِ.

وَ إنَّهُ لَيَعْرِفُ غَاسِلَهُ وَ يُنَاشِدُ حَامِلِيهِ أَنْ يُعَجِّلُوهُ.

فَإذَا أُدْخِلَ قَبْرَهُ أَتَاهُ مَلَكَانِ، وَ هُمَا فَتَّانَا الْقَبْرِ؛ يَجُرَّانِ أَشْعَارَهُما وَ يَبْحَثَانِ الاْرْضَ بِأَنْيَابِهِمَا، وَ أَصْوَاتُهُمَا كَالرَّعْدِ الْعَاصِفِ، وَ أَبْصَارُهُمَا كَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ.

فَيَقُولاَنِ لَهُ: مَنْ رَبُّكَ؟ وَ مَنْ نَبِيُّكَ؟ وَ مَا دِينُكَ؟ وَ مَا إمَامُكَ؟

فَيَقُولُ: رَبِّيَ اللَهُ، وَ مُحَمَّدٌ نَبِيِّي‌، وَ دِينِي‌ الاْءسْلاَمُ، وَ عَلِيٌّ وَالاْئِمَّةُ صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَيْهِمْ إمَامِي‌.

فَيَقُولاَنِ: ثَبَّتَكَ اللَهُ بِمَا تُحِبُّ وَ تَرْضَي‌؛ وَ هُوَ قَوْلُ اللَهِ: يُثَبِّتُ اللَهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ ـ الا´ية‌.

فَيَفْسَحَانِ لَهُ فِي‌ قَبْرِهِ مَدَّ بَصَرِهِ، وَ يَفْتَحَانِ لَهُ بَابًا إلَي‌ الْجَنَّةِ؛ وَ يَقُولاَنِ لَهُ: نَمْ قَرِيرَ الْعَيْنِ، نَوْمَ الشَّآبِّ النَّاعِمِ؛ وَ هُوَ قَوْلُهُ: أَصْحَـ'بُ الْجَنَّةِ يَوْمَنءِذٍ خَيْرٌ مُّسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيـلاً.

وَ إذَا كَانَ لِرَبِّهِ عَدُوًّا، فَإنَّهُ يَأْتِيهِ أَقْبَحُ خَلْقِ اللَهِ رِيَاشًا وَ أَنْتَنُهُ رِيحًا.

فَيَقُولُ لَهُ: أَبْشِرْ بِنُزُلٍ مِنْ حَمِيمٍ وَ تَصْلِيَةِ جَحِيمٍ.

وَ إنَّهُ لَيَعْرِفُ غَاسِلَهُ وَ يُنَاشِدُ حَامِلِيهِ أَنْ يَحْبِسُوهُ.

فَإذَا دَخَلَ قَبْرَهُ أَتَيَاهُ مُقْتَحِمَا الْقَبْرِ، فَأَلْقَيَا عَنْهُ أَكْفَانَهُ؛ ثُمَّ قَالاَ لَهُ: مَنْ رَبُّكَ؟ وَ مَنْ نَبِيُّكَ؟ وَ مَا دِيْنُكَ؟

فَيَقُولُ: لاَ أَدْرِي‌.

فَيَقُولاَنِ لَهُ: لاَ دَرَيْتَ وَ لاَ هُدِيتَ؛ فَيَضْرِبَانِهِ بِمِرْزَبَةٍ ضَرْبَةً مَا خَلَقَ اللَهُ دَا´بَّةً إلاَّ وَ تَذْعَرُ لَهَا، خَلاَ الثَّقَلاَنِ.

ثُمَّ يَفْتَحُ اللَهُ لَهُ بَابًا إلَي‌ النَّارِ؛ ثُمَّ يَقُولاَنِ لَهُ: نَمْ بِشَرِّ حَالٍ، فَهُوَ مِنَ الضَّيْقِ مِثْلُ مَا فِيهِ الْقَنَا مِنَ الزُّجِّ، حَتَّي‌ أَنَّ دِمَاغَهُ يَخْرُجُ مِنْهَا مِمَّا بَيْنَ ظُفْرِهِ وَ لَحْمِهِ، وَ يُسَلَّطُ عَلَيْهِ حَيَّاتُ الاْرْضِ وَ عَقَارِبُهَا وَ هَوَآمُّهَا فَتَنْهَشُهُ حَتَّي‌ يَبْعَثَهُ اللَهُ مِنْ قَبْرِهِ، وَ إنَّهُ لَيَتَمَنَّي‌ قِيَامَ السَّاعَةِ مِمَّا هُوَ فِيهِ مِنَ الشَّرِّ.

«حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ فرمود: در وقتي‌ كه‌ فرزند آدم‌ ميخواهد از دنيا رحلت‌ كند و آخرين‌ روز از روزهاي‌ دنياي‌ او و اوّلين‌ روز از روزهاي‌ آخرت‌ اوست‌، سه‌ چيز براي‌ او به‌ صورت‌ مثاليّة‌ خود مجسّم‌ ميگردد: مال‌ او، فرزندان‌ او، و عمل‌ او.

پس‌ او التفات‌ ميكند و نظر مي‌نمايد به‌ مالش‌ و ميگويد: سوگند به‌ خدا كه‌ من‌ براي‌ گرد آوردن‌ و جمع‌آوري‌ تو بسيار حريص‌ بودم‌ و نسبت‌ به‌ از دست‌ دادن‌ و رها نمودن‌ تو بسيار بخيل‌ بودم‌؛ در اين‌ هنگامِ تنگدستي‌ و بيچارگي‌ از دست‌ تو براي‌ من‌ چه‌ بر مي‌آيد؟

مال‌ در جواب‌ ميگويد: فقط‌ كفن‌ خود را از من‌ مي‌تواني‌ دريافت‌ كني‌.

و پس‌ از آن‌، التفات‌ ميكند و نظر مي‌نمايد بسوي‌ فرزندان‌ خود و ميگويد: سوگند بخدا كه‌ من‌ نسبت‌ به‌ شما بسيار دوست‌ بودم‌، و در هر حال‌ مُحامي‌ و محافظ‌ شما بودم‌ از هر گونه‌ گزند و ناراحتي‌ كه‌ بر شما وارد ميشد؛ اكنون‌ در اين‌ موقع‌ خطير از دست‌ شما براي‌ من‌ چه‌ كاري‌ ساخته‌ است‌؟

آنها در پاسخ‌ ميگويند: ما تو را بسوي‌ حفيره‌ و قبرت‌ ميبريم‌ و در ميان‌ خاك‌ پنهان‌ مي‌كنيم‌.

 

بعد از مرگ‌، عمل‌ انسان‌ رفيق‌ و قرين‌ انسان‌ است‌

و سپس‌ نظر مي‌افكند بسوي‌ أعمال‌ صالحه‌ و حسناتي‌ كه‌ انجام‌ داده‌ و ميگويد: من‌ نسبت‌ به‌ بجا آوردن‌ شما بسيار بي‌رغبت‌ بودم‌ و شما براي‌ من‌ بسيار سنگين‌ بوديد؛ امروز از شما براي‌ نجات‌ من‌ چه‌ كاري‌ ساخته‌ است‌؟

عمل‌ در پاسخ‌ ميگويد: من‌ رفيق‌ تو و قرين‌ تو هستم‌ در ميان‌ قبر تو و در روز حشر تو، و از تو دور نمي‌شوم‌ تا من‌ و تو هر دو در مقام‌ عرض‌ در پيشگاه‌ حضرت‌ پروردگار حاضر شويم‌.

و اگر آن‌ شخصي‌ كه‌ در حال‌ احتضار و سكرات‌ مرگ‌ است‌، مطيع‌ و وليّ خدا باشد، كسي‌ به‌ نزد او مي‌آيد كه‌ از تمام‌ مردم‌ بويش‌ معطّرتر و منظرش‌ زيباتر و لباسش‌ فاخرتر است‌ و به‌ او مي‌گويد: بشارت‌ باد ترا به‌ نسيم‌هاي‌ جان‌فزا كه‌ از جانب‌ خدا مي‌وزد و گلهاي‌ خوشبو و بهشت‌ پر نعمت‌؛ وارد شدي‌ به‌ عافيت‌، قدمت‌ مبارك‌ باد، خوش‌ آمدي‌!

وليّ خدا ميگويد: تو كيستي‌؟

او در پاسخ‌ ميگويد: من‌ عمل‌ نيكوي‌ تو هستم‌ كه‌ از دنيا به‌ سوي‌ بهشت‌ مي‌آيم‌.

و او مي‌شناسد كسي‌ را كه‌ او را غسل‌ ميدهد، و قسم‌ ميدهد افرادي‌ را كه‌ جنازة‌ او را حمل‌ مي‌كنند كه‌ به‌ سرعت‌ ببرند و زودتر به‌ خاك‌ بسپارند.

و وقتي‌ كه‌ او را وارد در قبرش‌ مي‌كنند، دو ملك‌ به‌ نزد او مي‌آيند و آن‌ دو، دو فرشتة‌ بازپرسي‌ و بازجوئي‌ كننده‌ از عقائد و كردار او هستند؛ و بطوري‌ به‌ سمت‌ او نزديك‌ ميشوند كه‌ موهاي‌ بلند خود را به‌ زمين‌ مي‌كشند و زمين‌ را با دندان‌هاي‌ نيشِ خود مي‌كَنند و شخم‌ مي‌كنند، و صداي‌ آنها چنان‌ مهيب‌ و زننده‌ است‌ كه‌ گوئي‌ صداي‌ غرّش‌ تند و شديد آسمان‌ است‌، و چشمان‌ آنان‌ چنان‌ دهشت‌ انگيز و وحشت‌آور است‌ كه‌ گوئي‌ مانند برقِ زنندة‌ ابرهاي‌ سياه‌ آسمان‌ است‌.

 

در برزخ‌، سؤال‌ با باطن‌ انسان‌ است‌ و امكان‌ دروغ‌ نيست‌

 

 باري‌ آيه‌اي‌ كه‌ در مطلع‌ گفتار ذكر شد: يَوْمَ يَأْتِ لاَ تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلاَّ بِإِذْنِهِ.

دلالت‌ دارد بر آنكه‌ در عالم‌ برزخ‌ هيچكس‌ نمي‌تواند بدون‌ اذن‌ و اجازة‌ حضرت‌ پروردگار سخن‌ گويد؛ و از ابتداي‌ شروع‌ عالم‌ برزخ‌ كه‌ انتهاي‌ عالم‌ دنيا و نقطة‌ مرگ‌ است‌ ـ كه‌ حائل‌ و فاصلة‌ بين‌ دو نشأة‌ دنيا و برزخ‌ است‌ ـ اختيار از انسان‌ سلب‌ ميگردد و ديگر دروغ‌ پردازي‌ و مصلحت‌ انديشي‌هائي‌ كه‌ در اين‌ دنيا براي‌ رسيدن‌ به‌ منافع‌ تخيّلي‌ بكار ميبرد، در آنجا بدرد نمي‌خورد. ملائكة‌ قبض‌ روح‌ و نيز فرشتگاني‌ كه‌ پس‌ از آن‌ با انسان‌ ملاقات‌ و برخورد دارند، گفتگو با باطن‌ و حقيقت‌ او دارند و با روح‌ ملكوتي‌ او و با صورت‌ مثالي‌ او، نه‌ با زبان‌ ظاهري‌ و افكارِ مُموِّهه‌ و مُشوِّهه‌.

فرشتگان‌ مرگ‌، جان‌ او را ستانده‌ و بدن‌ او را بازماندگان‌ بسوي‌ مَكْفَن‌ و مَغْسَل‌ و مصلّي‌ و مَدْفَن‌ ميبرند، و روح‌ كه‌ با بدن‌ في‌الجمله‌ علاقه‌ و ربطي‌ دارد بدنبال‌ بدن‌ حركت‌ نموده‌ و ناظر بر اوست‌.

شب‌ اوّل‌ قبر است‌؛ ملائكه‌ با قالب‌ مثالي‌ و صورت‌ ملكوتي‌ گفت‌ و شنود دارند، نه‌ با بدن‌ مادّي‌.

باري‌، انسان‌ در اين‌ عالم‌ دنيا هم‌ كه‌ صحبت‌ و تكلّم‌ ميكند، راه‌ ميرود و حركت‌ مينمايد، با همان‌ صورت‌ مثالي‌ اين‌ كارها را انجام‌ ميدهد، غاية‌ الامر چون‌ بدن‌ با آن‌ صورت‌ مثالي‌ يك‌ نوع‌ اتّحادي‌ دارد، انسان‌ تصوّر ميكند اين‌ سخن‌ گفتن‌ و راه‌ رفتن‌ و حركت‌ نمودن‌ به‌ اراده‌ و سيطرة‌ بدن‌ بوده‌ است‌.

پس‌ از آنكه‌ انسان‌ از اين‌ عالم‌ كوچ‌ كرد و وارد عالم‌ برزخ‌ شد و صورت‌ مثالي‌ از بدن‌ فاصله‌ گرفت‌ و انسان‌ حقيقت‌ و موجوديّت‌ خود را در قالب‌ و صورت‌ مثالي‌ ديد، آن‌ وقت‌ مي‌فهمد كه‌ هر چه‌ ميكرده‌ و در عالم‌ دنيا انجام‌ ميداده‌ است‌، با صورت‌ مثالي‌ و قالب‌ ملكوتي‌ بوده‌ است‌.

فرشتگان‌ در عالم‌ مثال‌ با آن‌ صورت‌ ملكوتي‌ گفتگو دارند؛ آنجا عالم‌ پندار و مصلحت‌ انديشي‌ نيست‌، آنجا عالم‌ اعتبار و ترتيب‌ مقدّمات‌ تخيّليّه‌ براي‌ اخذ نتائج‌ موهومه‌ نيست‌؛ آن‌ عالم‌، عالَمِ حقيقت‌ و عالَم‌ حقّ است‌.

دروغ‌، متعلّق‌ به‌ اين‌ عالم‌ دنياست‌ كه‌ حقّ و باطل‌، شهوت‌ و وهم‌ و غضب‌ و عقل‌، و سعادت‌ و شقاوت‌ با هم‌ آميخته‌اند؛ آنجا عالم‌، عالمِ حقّ است‌ و كار يكسره‌ است‌؛ اين‌ از يك‌ نقطة‌ نظر.

از نقطه‌ نظر ديگر، ملائكه‌ در آنجا با باطن‌ انسان‌ گفتگو دارند و انسان‌ با باطن‌ و واقعيّت‌ خود پاسخ‌ ميدهد، بنابراين‌ نمي‌تواند به‌ دروغ‌پردازي‌ مطلب‌ را بر فرشتگان‌ مشتبه‌ كند.

اگر كسي‌ در اين‌ دنيا دروغ‌ بگويد، واقعيّت‌ و وجدان‌ او از چيزي‌ حكايت‌ ميكنند و زبان‌ از چيز دگري‌؛ اين‌ اختلاف‌ زاويه‌ بين‌ حقيقت‌ و زبان‌، مولودش‌ دروغ‌ است‌.

دروغ‌، عدم‌ مقارنه‌ بين‌ محتواي‌ قلبي‌ و گفتار زباني‌ است‌.

امّا آنجا كه‌ ديدگان‌ به‌ واقع‌ باز شده‌ و راه‌ سرپيچي‌ كه‌ همان‌ غرائز مختلفه‌ است‌ گرفته‌ شده‌ و واقعيّت‌ محض‌ است‌، تكلّم‌ ملائكه‌ با باطن‌ و حقيقت‌ انسان‌ است‌، يعني‌ روي‌ سخن‌ فقط‌ با دل‌ انسان‌ است‌.

آنجا عالم‌ ريا و خدعه‌ و مكر و حيله‌ و مصلحت‌ بيني‌ موهومي‌ و اعتبار پردازي‌ نيست‌ تا انسان‌ بخواهد بدين‌ وسائل‌ متشبّث‌ گردد و كار خود را با حقّ تطبيق‌ دهد، و به‌ نحوي‌ افعال‌ سابق‌ خود را به‌ لباسي‌ از تَمْويه‌ و تَشْويه‌ ملبّس‌ نموده‌ و به‌ صورت‌ حقّ جا زند.

ممكن‌ است‌ انسان‌ نه‌ به‌ جهت‌ رضاي‌ خدا و تطبيق‌ كردار خود با واقع‌، بلكه‌ به‌ جهت‌ جهات‌ ديگري‌ در اين‌ دنيا گناه‌ نكند؛ دروغ‌ نگويد بخاطر اينكه‌ رفيقش‌ مي‌فهمد كه‌ دروغ‌ گفته‌ است‌؛ دزد ي‌ نكند به‌ جهت‌ آنكه‌ دزديش‌ معلوم‌ ميشود و رسوا ميگردد؛ خيانت‌ نكند، ستم‌ نكند، به‌ علّت‌ آنكه‌ موقعيّت‌ و شخصيّت‌ او در اجتماع‌ فروميريزد.

ولي‌ چنين‌ فردي‌ مسلّماً اگر در موضع‌ و موقعيّتي‌ قرار گيرد كه‌ صد در صد يقين‌ داشته‌ باشد كه‌ از دروغ‌ و اختلاس‌ و ظلم‌ و خيانت‌ او احدي‌ اطّلاع‌ پيدا نمي‌كند و آبرويش‌ نمي‌رود، ديگر رادع‌ و مانعي‌ از ارتكاب‌ اين‌ جرائم‌ ندارد.

اين‌ اختلاف‌ روش‌ها براي‌ اختلاف‌ ظاهر و باطني‌ است‌ كه‌ در اين‌ دنيا، انسان‌ خود را مواجه‌ با آن‌ مي‌بيند.

 

إلَه‌ يعني‌ كسي‌ كه‌ قلب‌ انسان‌ متوجّه‌ اوست‌

 

 در عالم‌ برزخ‌ اختلاف‌ ظاهر و باطن‌ نيست‌، باطن‌ انسان هر چه‌ هست‌ همان‌ جلوه‌ دارد. خوب‌ است‌، خوب‌؛ بد است‌، بد جلوه‌ ميكند. قلب‌ انسان‌ هر چه‌ را بيان‌ ميكند و اعتقاد و إذعان‌ دارد زبان‌ ملكوتي‌ او نيز همانرا صحّه‌ ميگذارد و بر آن‌ شهادت‌ ميدهد.

در آنجا به‌ انسان‌ ميگويند: مَنْ رَبُّكَ؟ پروردگارت‌ كيست‌؟ انسان‌ همان‌ را كه‌ در دنيا ربّ و مقصود خود داشته‌ و به‌ او توسّل‌ مي‌جسته‌ است‌ بيان‌ ميكند و در پاسخ‌ ذكر مي‌نمايد.

إلَه‌، يعني‌ كسي‌ كه‌ قلب‌ انسان‌ متوجّه‌ اوست‌، هميشه‌ با اوست‌، طواف‌ دور حرم‌ او ميكند، و در مواقع‌ خلوت‌ و جلوت‌ دل‌ را پر كرده‌ و انسان‌ هميشه‌ در انديشة‌ او و در خاطرة‌ اوست‌؛ اين‌ مقصود و معبود انسان‌ است‌، اين‌ مَألوه‌ و معبود انسان‌ است‌. يكي‌ معبود و مقصودش‌ زن‌ اوست‌، هر چه‌ تكاپو دارد براي‌ اوست‌. يكي‌ خدايش‌ فرزند اوست‌، يعني‌ خداي‌ آسمان‌ و زمين‌ و پيامبر و قرآن‌، همه‌ را در قبال‌ محبّت‌ فرزند، ناچيز ميداند و تنها يكپارچه‌ به‌ فرزندش‌ عشق‌ مي‌ورزد و عشق‌ به‌ او را در خواست‌هايش‌ از ذكر خدا و پيامبر و قرآن‌ مقدّم‌ ميدارد.

يكي‌ معبودش‌ تجارت‌ اوست‌، يكي‌ معبودش‌ ثروت‌ اوست‌، يكي‌ معبودش‌ آقائي‌ و شخصيّت‌ اوست‌، يكي‌ معبودش‌ علم‌ و دانش‌ اوست‌، يكي‌ معبودش‌ ايمان‌ و دين‌ اوست‌، يكي‌ معبودش‌ نفس‌ و جان‌ اوست‌.

اينها خداياني‌ هستند كه‌ بطور متفرّق‌ و متشتّت‌ در دنيا، بعنوان‌ مقصود و معبود براي‌ بني‌ نوع‌ آدم‌ جلوه‌ نموده‌ و هر آدمي‌ يكي‌ از آنها را انتخاب‌ و طبق‌ ذوق‌ و سليقة‌ خود، براي‌ معبوديّت‌ اختصاص‌ داده‌ است‌.

حضرت‌ يوسف‌ علي‌ نبيِّنا وآله‌ و عليه‌ الصّلوة‌ و السّلام‌ به‌ دو رفيق‌ زنداني‌ خود گفت‌:

يَـ'صَـ'حِبَيِ السِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ ' حِدُ الْقَهَّارُ.

ارباب‌ متفرّقون‌، يعني‌ صاحبان‌ ولايت‌ بر دل‌ انسان‌ كه‌ بر اساس‌ عالم‌ كثرت‌ و اعتبار و تفرّق‌، حكومت‌ تخيّليّة‌ خود را پايه‌گذاري‌ كرده‌اند.

ارباب‌ متفرّقون‌، يعني‌ همين‌ حكّام‌ ظالم‌ و رؤساي‌ ستمگر و طواغيت‌ زمان‌ كه‌ انسان‌ را به‌ طاعت‌ و عبوديّت‌ خود ميخوانند.

انسان‌ ممكن‌ است‌ نماز بخواند و روزه‌ هم‌ بگيرد و مسجد هم‌ بسازد، ولي‌ وقتي‌ اينها قيمت‌ دارد كه‌ دلالت‌ بر ربط‌ با خدا كند؛ يعني‌ وقتي‌ هم‌ كه‌ در منزل‌ تنهاست‌، غسل‌ جنابت‌ را بكند و نمازش‌ ترك‌ نشود. وقتي‌ هم‌ كه‌ پشت‌ ترازو مي‌ايستد و در موقع‌ فروش‌ جنس‌ بر مشتري‌ جاهل‌ و دهاتي‌ كه‌ هيچ‌ حساب‌ هم‌ سرش‌ نمي‌شود إجحاف‌ نكند و از او زيادتر نستاند و كمتر ندهد؛ چون‌ خدا هست‌، نيمه‌ شب‌ هم‌ در رختخواب‌ خدا هست‌، از خواب‌ كه‌ بر مي‌خيزد خدا هست‌. علاقة‌ به‌ زن‌ و فرزند و ثروت‌ و آبرو، بايد در طول‌ علاقه‌ و محبّت‌ به‌ خدا باشد نه‌ در عرض‌ آن‌.

در اين‌ صورت‌ چون‌ از او بپرسند: مَنْ رَبُّكَ؟ «خدايت‌ كيست‌؟» در پاسخ‌ گويد: اللَهُ جَلَّ جَلالُهُ رَبّي‌. فرشتگان‌ ميگويند: خوش‌ آمدي‌! قَدِمْتَ خَيْرَ قُدومٍ، نَزَلْتَ خَيْرَ مَقامٍ، أهْلاً وَ سَهْلاً.

و امّا آن‌ كساني‌ كه‌ در ظاهر ميگويند خداي‌ ما خداي‌ آسمانها و زمين‌ است‌، وليكن‌ در عمل‌ اعتقادي‌ به‌ او ندارند و شهادت‌ آنها فقط‌ لقلقة‌ لسان‌ است‌؛ پيوسته‌ دَم‌ از ايمان‌ و شرافت‌ و تقوي‌ و عدالت‌ ميزنند امّا در مقام‌ عمل‌ همة‌ اين‌ امور را به‌ يك‌ پول‌ سياه‌ ميفروشند، خدايشان‌ و خداوندانشان‌ در ترازوي‌ واقع‌ و سنجش‌ حقيقت‌، درهم‌ و دينار و طلا و نقره‌ و شكم‌ آنهاست‌؛ همانطور كه‌ رسول‌ اكرم‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ از مردم‌ آخرالزّمان‌ خبر ميدهد كه‌:

ءَالِهَتُهُمْ بُطُونُهُمْ وَ نِسَآؤُهُمْ قِبْلَتُهُمْ وَ شَرَفُهُمُ الدَّرَاهِمُ وَالدَّنَانِيرُ. ‌ آنان‌ شكم‌هاي‌ آنانست‌، و زنهاي‌ آنها قبله‌گاه‌ آنانند، و شرف‌ آنان‌ منوط‌ به‌ داشتن‌ درهم‌ و دينار است‌.»

 

در جوابهائي‌ كه‌ افراد به‌ سؤال‌ مَنْ رَبُّكَ مي‌دهند

 در عالم‌ برزخ‌ چون‌ از خدايشان‌ پرسش‌ كنند: من رَبُّكَ؟ در پاسخ‌، حقيقت‌ امر را بيان‌ ميكند. ميگويد: بَطْني‌، بَطْني‌؛ شكمم‌، شكمم‌. ميگويند: واي‌ بر تو اينك‌ به‌ خداي‌ خود متوسّل‌، و از شكمت‌ حاجت‌ بخواه‌ تا از عذاب‌ ما نجات‌ يابي‌!

به‌ ديگري‌ ميگويند: مَنْ رَبُّكَ؟ در پاسخ‌ ميگويد: زن‌ من‌. ميگويند: اينك‌ از زنت‌ بخواه‌ كه‌ از تو دستگيري‌ كند!

به‌ ديگري‌ ميگويند: مَنْ رَبُّكَ؟ پاسخ‌ ميدهد: پسرم‌؛ من‌ پيرمرد بودم‌ زحمت‌ كشيدم‌ پول‌ تهيّه‌ كردم‌ به‌ پسرم‌ دادم‌ به‌ خارج‌ رفت‌ كه‌ مهندس‌ و دكتر شود ولي‌ بي‌انصاف‌ ايمان‌ خود را از دست‌ داد و به‌ آثار كفّار در آمد، هر چه‌ كرديم‌ ديگر از روش‌ غلط‌ خود بازنگشت‌؛ و در لفّافه‌ ميگويد: كشور، دكتر و مهندس‌ ميخواهد و براي‌ خدمت‌ به‌ جامعه‌ لازم‌ است‌، ولي‌ دروغ‌ ميگويد. دكتر و مهندس‌ نه‌ براي‌ خدمت‌ به‌ اجتماع‌ است‌، بلكه‌ براي‌ خالي‌ نمودن‌ جيب‌ مستمندان‌ و ضعفاء و اندوختن‌ ثروتهاي‌ بيكران‌. ميگويند: اينك‌ برو آقازادة‌ دكتر و مهندست‌ را بياور تا تو را از چنگال‌ أفكار پريشان‌ ـ كه‌ در اين‌ عالم‌ بصورت‌ فرشتگان‌ عذاب‌ تجلّي‌ نموده‌اند ـ رهائي‌ بخشد!

بعضي‌ در پاسخ‌ مَنْ رَبُّكَ؟ ميگويند: تجارت‌ من‌، چك‌ من‌، سفتة‌ من‌، عنوان‌ و اعتبار من‌، جاه‌ و رياست‌ من‌، غرور علم‌ و دانش‌ من‌. اينها همه‌ خدايانند.

عجيب‌ است‌ عالم‌ طلوع‌ حقائق‌ و بروز سرائر؛ خداوند روزي‌ فرمايد ببينيم‌، امّا خود از عهدة‌ سؤال‌، خوب‌ برآئيم‌.

الا´ن‌ هم‌ همينطور است‌ منتهي‌ نفس‌ طلوع‌ نكرده‌ و مخفيّات‌ آن‌ ظاهر نشده‌ است‌؛ در آن‌ هنگام‌ ظهور و بروز پيدا ميكند:

وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْوَ ' حِدِ الْقَهَّارِ.

يَوْمَ هُمْ بَـ'رِزُونَ لاَ يَخْفَي‌' عَلَي‌ اللَهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ لِّمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَ ' حِدِ الْقَهَّارِ.

به‌ آن‌ كسي‌ كه‌ از عهدة‌ جواب‌ خوب‌ برآيد و بگويد: خداي‌ من‌ خداوند واحد أحد صمد است‌ كه‌ خالقُ السَّمَواتِ وَ الاْرَضين‌ است‌، ميگويند:

نَمْ نَوْمَةَ الْعَرُوسِ، قَريرَ الْعَيْنِ.

«بخواب‌، خواب‌ راحت‌ چون‌ خواب‌ عروس‌، با بهترين‌ استراحت‌، با چشمان‌ خوش‌ و تازه‌.»

 

 

در احوالات‌ مؤمن‌ و كافر پس‌ از مرگ‌

 

 شيخ‌ صدوق‌، محمّد بن‌ عليّ بن‌ بابَوَيْه‌ قمّي‌، در كتاب‌ «أمالي‌» با إسناد متّصل‌ خود حديث‌ ميكند از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ كه‌: چون‌ مؤمن‌ وفات‌ كند هفتاد هزار فرشته‌ او را تا محلّ قبرش‌ تشييع‌ كنند، و چون‌ در قبرش‌ گذارند منكر و نكير كه‌ دو فرشته‌ سؤالند نزد او مي‌آيند و او را مي‌نشانند و به‌ او ميگويند: مَنْ رَبُّكَ؟ وَ مَا دِينُكَ؟ وَ مَنْ نَبِيُّكَ؟

مؤمن‌ در پاسخ‌ ميگويد: پروردگار من‌ الله‌ است‌ و پيغمبر من‌ محمّد است‌ و دين‌ من‌ اسلام‌ است‌.

آن‌ دو فرشته‌ به‌ اندازه‌اي‌ كه‌ شعاع‌ مدّ بَصَر يعني‌ كشش‌ نور چشم‌ اين‌ مؤمن‌ است‌، قبر او را گشاد مي‌كنند و از بهشت‌ براي‌ او طعام‌ مي‌آورند و روح‌ و ريحان‌ را براي‌ او وارد مي‌كنند؛ و اين‌ است‌ مفاد گفتار خداوند عزّوجلّ كه‌ ميفرمايد:

فَأَمَّآ إِن‌ كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ * فَرَوْحٌ وَ رَيْحَانٌ، يعني‌ در قبرش‌، وَ جَنَّتُ نَعِيمٍ يعني‌ در آخرت‌ و قيامت‌.

پس‌ حضرت‌ فرمود: و اگر كافري‌ وفات‌ كند او را هفتاد هزار ملك‌ زبانيّه‌ كه‌ از جهنّم‌ هستند تشييع‌ كنند تا كنار قبرش‌.

و آن‌ شخص‌ تازه‌ گذشته‌، تشييع‌ كنندگان‌ و حاملان‌ جنازة‌ خود را سوگند ميدهد به‌ صدائي‌ كه‌ تمام‌ موجودات‌ غير از جنّ و انس‌ مي‌شنوند و ميگويد: اي‌ كاش‌ براي‌ من‌ يك‌ بار بازگشت‌ به‌ دنيا بود تا من‌ از جملة‌ ايمان‌ آورندگان‌ بودم‌! و ميگويد:

ارْجِعُونِي‌ لَعَلِّي‌ أَعْمَلُ فِيمَا تَرَكْتُ.

«مرا به‌ دنيا بر گردانيد اميد است‌ كه‌ من‌ با أعمال‌ صالحه‌اي‌ كه‌ انجام‌ دهم‌ آنچه‌ از من‌ ترك‌ شده‌است‌ تدارك‌ نمايم‌.»

آن‌ ملائكة‌ زبانيه‌ او را پاسخ‌ دهند كه‌:

كَلاَّ إنَّهَا كَلِمَةٌ أَنْتَ قَآئِلُهَا.

«ابداً ابداً هيهات‌! بازگشتن‌ به‌ دنيا امري‌ محال‌ است‌، اين‌ كلمه‌اي‌ است‌ كه‌ تو اكنون‌ ميگوئي‌، و عمل‌ نميكردي‌، حالا هم‌ اگر بازگردي‌ عمل‌ نخواهي‌ كرد!»

و در اين‌ حال‌ فرشته‌اي‌ ندا كند كه‌: لَوْ رُدَّ لَعَادَ لِمَا نُهِيَ عَنْهُ. «اگر او به‌ دنيا باز گردانيده‌ شود هر آينه‌ به‌ همان‌ اعمال‌ زشتي‌ كه‌ از آن‌ نهي‌ شده‌ بود عود خواهد نمود.»

و چون‌ او را در ميان‌ قبر قرار دهند و مردم‌ از دور او كنار روند و مفارقت‌ نمايند، نكير و منكر در وحشتناكترين‌ صورتي‌ به‌ نزد او آيند و او را بنشانند و سپس‌ از او بپرسند: مَنْ رَبُّكَ؟ وَ مَا دِينُكَ؟ وَ مَنْ نَبِيُّكَ؟

زبانش‌ در ادا كردن‌ پاسخ‌ سنگين‌ شود و قدرت‌ بر جواب‌ نياورد؛ آن‌ دو فرشته‌ چنان‌ ضربه‌اي‌ بر او زنند از عذاب‌ خدا، كه‌ تمام‌ اشياء از آن‌ ضربه‌ به‌ دهشت‌ افتند. دو باره‌ از او پرسند: مَنْ رَبُّكَ؟ وَ مَا دِينُكَ؟ وَ مَنْ نَبِيُّكَ؟ فَيَقُولُ: لاَ أَدْرِي‌ «پس‌ گويد كه‌ نميدانم‌.» و به‌ او ميگويند: لاَ دَرَيْتَ وَ لاَ هُدِيْتَ وَ لاَ أَفْلَحْتَ. «نفهميدي‌ و راه‌ نيافتي‌ و رستگار نشدي‌.»

و پس‌ از آن‌ دري‌ از آتش‌ به‌ روي‌ او بگشايند و از حَميمِ دوزخ‌ براي‌ او فرود آورند؛ و اين‌ است‌ گفتار خداوند:

وَ أَمَّآ إِن‌ كَانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّآلِّينَ * فَنُزُلٌ مِّنْ حَمِيمٍ، يعني‌ در قبر وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ،  يعني‌ در آخرت‌ و قيامت‌.

مرحوم‌ علاّمة‌ مجلسي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ از كتاب‌ «كشف‌ اليقين‌» علاّمة‌ حلّي‌ رحمة‌ الله‌ عليه‌ از تفسير حافظ‌ محمّد بن‌ مؤمن‌ شيرازي‌ به‌ إسناد خود مرفوعاً روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌: صَخر بن‌ حَرب‌ ـ كه‌ همان‌ أبوسفيان‌ است‌ ـ به‌ سمت‌ رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ آمده‌ و در نزد آن‌ حضرت‌ نشست‌ و گفت‌: اي‌ محمّد! اين‌ امر ولايت‌ بعد از تو براي‌ ماست‌ يا براي‌ شخص‌ ديگريست‌؟

حضرت‌ فرمود: اي‌ صَخر! امر ولايت‌ امّت‌ پس‌ از من‌ براي‌ آن‌ كسي‌ است‌ كه‌ نسبت‌ او با من‌ مانند نسبت‌ هرون‌ است‌ با موسي‌؛ در اين‌ وقت‌ خداوند تعالي‌ اين‌ آيه‌ را فرستاد:

عَمَّ يَتَسَآءَلُونَ. يعني‌ اهل‌ مكّه‌ از تو دربارة‌ خلافت‌ عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ پرسش‌ مي‌كنند؟

عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ * الَّذِي‌ هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ. بعضي‌ از آنها ولايت‌ و خلافت‌ او را تصديق‌ دارند و بعضي‌ تكذيب‌ مي‌كنند.

كلا رد بر ايشان است سيعلمون بزودي خواهند

دانست‌ كه‌ خلافت‌ او پس‌ از تو حقّي‌ است‌ كه‌ خواهد بود.

ثُمَّ كَلاَّ سَيَعْلَمُونَ، بزودي‌ خواهند دانست‌ كه‌ خلافت‌ و ولايت‌ او حقّ است‌ در آنوقتي‌ كه‌ از آنها در قبرهايشان‌ از اين‌ مسأله‌ سؤال‌ شود.

پس‌ هيچ‌ مرده‌اي‌ باقي‌ نخواهد ماند نه‌ در مشرق‌ عالم‌ و نه‌ در مغرب‌ عالم‌ و نه‌ در خشكي‌ و نه‌ در دريا، مگر آنكه‌ منكر و نكير از او بعد از مرگش‌ دربارة‌ ولايت‌ أميرالمؤمنين‌ پرسش‌ كنند؛ به‌ مرده‌ ميگويند:

مَنْ رَبُّكَ؟ وَ مَا دِينُكَ؟ وَ مَنْ نَبِيُّكَ؟ وَ مَنْ إمَامُكَ؟

«پروردگارت‌ كيست‌؟ دينت‌ چيست‌؟ پيغمبرت‌ كيست‌؟ امامت‌ كيست‌.»

 

معيشت‌ ضنك‌، در قرآن‌، همان‌ عذاب‌ عالم‌ برزخ‌ است‌

 

وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن‌ ذِكْرِي‌ فَإِنَّ لَهُ و مَعِيشَةً ضَنكًا وَ نَحْشُرُهُ و يَوْمَالْقِيَـ'مَةِ أَعْمَي‌'.

در بعضي‌ از روايات‌ وارد شده‌ است‌ كه‌ مراد از معيشت‌ ضنك‌ عذاب‌ عالم‌ برزخ‌ است‌.

مجلسي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ در ذيل‌ خبر مرويّ از حضرت‌ سجّاد عليه‌ السّلام‌ كه‌ دربارة‌ عذاب‌ قبر بيان‌ فرموده‌اند و از جملة‌ عذاب‌ها معيشت‌ ضنك‌ را شمرده‌اند، گويد: و اين‌ خبر دلالت‌ دارد بر آنكه‌ مراد از معيشت‌ ضنك‌ در آية‌ مباركه‌، همان‌ عذاب‌ قبر است‌ و مؤيّد اين‌ معني‌ آنستكه‌ قيامت‌ را بعد از آن‌ در آيه‌ ذكر كرده‌ است‌ و بسياري‌ از مفسّرين‌ اين‌ چنين‌ تفسير نموده‌اند؛ و نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ مراد از معيشت‌ ضنك‌ بدي‌ حال‌ است‌ در دنيا، چون‌ مي‌بينيم‌ بسياري‌ از كافران‌ در دنيا معيشت‌ راحت‌ و طيّب‌ و گوارا دارند؛ و بسياري‌ از مؤمنان‌ به‌ خلاف‌ آنانند

و در «مَجمعُ البيان‌» نيز گفته‌ است‌ كه‌: گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ مراد از معيشت‌ ضنك‌ عذاب‌ قبر است‌ و اين‌ معني‌ از ابن‌ مسعود و أبوسعيد خُدَْري‌ و سُدّي‌ روايت‌ شده‌، و أبوهريره‌ مرفوعاً روايت‌ نموده‌ است‌.

در «أمالي‌» شيخ‌ طوسي‌ نامه‌اي‌ را كه‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ به‌ اهل‌ مصر مي‌نويسند و با محمّد بن‌ أبي‌ بكر ارسال‌ ميدارند ذكر ميكند. اين‌ نامه‌ بسيار مفصّل‌ و حاوي‌ مطالب‌ آموزنده‌ و بيداركننده‌اي‌ است‌. در آن‌ نامه‌ مفصّلاً از مرگ‌ و عواقب‌ آن‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ تا آنكه‌ حضرت‌ مي‌نويسند:

وَ إنَّ الْمَعِيشَةَ الضَّنْكَ الَّتِي‌ حَذَّرَ اللَهُ مِنْهَا عَدُوَّهُ، عَذَابُ الْقَبرِ.

باري‌، آن‌ كسي‌ ميتواند از پاسخ‌ راست‌ و حقيقت‌ امر تجنّب‌ ورزد و به‌ كذب‌ و دروغ‌ گرايد كه‌ جهات‌ مختلفه‌ از قواي‌ طبيعي‌ و اختيار در او باقي‌ بوده‌ و بر اساس‌ مصلحت‌ انديشي‌، براي‌ فرار از عقوبت‌ يا رسوائي‌ دست‌ به‌ دامان‌ دروغ‌ زند؛ ولي‌ شخص‌ مرده‌ كه‌ اين‌ جهات‌ را به‌ علّت‌ مرگ‌ از دست‌ داده‌ و اختيار او يكسره‌ شده‌ است‌، تخلّف‌ از ارائة‌ متن‌ واقع‌ براي‌ او ميسور نيست‌ و اضطراراً و جِبلاّ راست‌ ميگويد.

بعضي‌ در حال‌ مستي‌ راست‌ ميگويند و حقائق‌ امور واقعه‌ را بدون‌ كم‌ و بيش‌ بيان‌ مي‌كنند؛ و چون‌ فطرتشان‌ پاك‌ و عقيده‌شان‌ استوار است‌، در حال‌ مستي‌ هم‌ تعريف‌ از خدا و پيامبر و امام‌ و اسلام‌ مي‌كنند. و اگر عقيدة‌شان‌ كج‌ و ضمائرشان‌ خراب‌ باشد، در حال‌ مستي‌ به‌ خدا و كائنات‌ و امام‌ و پيغمبر بد ميگويند و ناسزا ميدهند؛ با آنكه‌ اين‌ هر دو صنف‌ از مستها در حال‌ هوشياري‌، به‌جهت‌ مراعات‌ ظاهر، در يك‌ صفّ قرار گرفته‌ و بر يك‌ منوال‌ سخن‌ مي‌رانند، ليكن‌ اين‌ اختلاف‌ زاويه‌ در اثر مستي‌ و از دست‌ دادن‌ اختيار و بروز حقائق‌ پديد آمده‌ است‌.

و همچنين‌ در عالم‌ خواب‌ غالباً انسان‌ طبق‌ خواسته‌هاي‌ باطني‌ خود عمل‌ ميكند با آنكه‌ در بيداري‌ چنين‌ نمي‌كند.

و لذا حضرت‌ باقر عليه‌ السّلام‌ فرمود: خواب‌ و مرگ‌ از يك‌ مقوله‌ هستند.

گفتارهائي‌ كه‌ فرشتگان‌ با شخص‌ متوفّي‌ دارند در حال‌ مردن‌ و در حال‌ تشييع‌ و تكفين‌ و تغسيل‌ و دفن‌ و در شب‌ اوّل‌ قبر و در طول‌ برزخ‌، همه‌ با روح‌ ملكوتي‌ آن‌ متوفّي‌ است‌؛ و بنابراين‌ ديگران‌ كه‌ چشمشان‌ به‌ ملكوت‌ باز نشده‌ است‌ از آن‌ خبري‌ ندارند و آن‌ گفت‌ و شنودها را ادراك‌ نمي‌كنند.

داستان‌ مرحوم‌ سيّد جمال‌ الدّين‌ گلپايگاني‌ در وادي‌ السّلام‌ نجف

 

 مرحوم‌ جمالُ الحقّ و آية‌ الله‌ العظمي‌ آقا سيّد جمال‌ الدّين‌ گلپايگاني‌ رحمةُ الله‌ عليه‌ كه‌ يكي‌ از اساتيد ما در علم‌ اخلاق‌ بود، ميفرمود: روزي‌ براي‌ زيارت‌ اهل‌ قبور در نجف‌ اشرف‌ به‌ وادي‌السّلام‌ رفتم‌، هوا بسيار گرم‌ بود. پس‌ از اداي‌ فريضة‌ ظهر بود. از شدّت‌ گرما در ميان‌ وادي‌ در زير يك‌ چهار طاقي‌ نشستم‌؛ آنجا سايه‌ بود. (مرحوم‌ آقا سيّد جمال‌ الدّين‌ بسيار به‌ وادي‌ السّلام‌ ميرفت‌ و مي‌نشست‌ و معطّل‌ ميشد، و ما چنين‌ مي‌پنداشتيم‌ كه‌ او با ارواح‌ طيّبه‌ سر و كاري‌ دارد، و ردّ و بدل‌هائي‌ بين‌ آنان‌ بوقوع‌ مي‌پيوندد.)

فرمود: همينكه‌ نشستم‌ و شَطَب‌ (چپق‌ كوچك‌) را روشن‌ كردم‌ كه‌ قدري‌ استراحت‌ كنم‌، ديدم‌ دسته‌اي‌ از ارواح‌ آمدند بسوي‌ من‌ به‌ بدترين‌ وضعي‌، لباس‌هاي‌ پاره‌ و كثيف‌ و آلوده‌؛ و التماس‌ داشتند كه‌ آقا بيا و به‌ فرياد ما برس‌ و ما را شفاعت‌ كن‌!

اين‌ ارواح‌ متعلّق‌ به‌ قبوري‌ بودند كه‌ من‌ در ميان‌ آن‌ قبور نشسته‌ بودم‌ و همه‌ از شيوخ‌ و بزرگان‌ عرب‌ بودند و در دنيا داراي‌ نخوت‌ و تكبّر و جاه‌ و اعتبار.

در التماس‌ خود مصرّانه‌ إلحاح‌ مينمودند و التجا داشتند.

من‌ هم‌ اوقاتم‌ تلخ‌ شد، همه‌ را ردّ كردم‌ و گفتم‌: اي‌ بي‌انصاف‌ها شما در دنيا زندگي‌ كرديد و مال‌ مردم‌ را خورديد و جنايت‌ كرديد، حقّ ضعيف‌ و يتيم‌ و هر بي‌پناهي‌ را ربوديد و ما هرچه‌ فرياد كشيديم‌ گوش‌ نداديد حالا آمده‌ايد مي‌گوئيد شفاعت‌ كن‌؟ برويد گم‌ شويد. همه‌ را ردّ كردم‌ و پراكنده‌ شدند.

امّا بعضي‌ها را شفاعت‌ مي‌كنند بعد از اينكه‌ در برزخ‌ گوشمالي‌ شدند، اگر واقعاً اهل‌ ايمان‌ باشند و عذاب‌ برزخ‌ آنان‌ را تصفيه‌ ننموده‌ باشد

 

مواعظ‌ مرحوم‌ قاضي‌ به‌ مرحوم‌ آملي‌ و درنگ‌ در وادي‌ السّلام‌

 

از مرحوم‌ آية‌ الحقّ آية‌ الله‌ العظمي‌ حاج‌ ميرزا عليّ آقا قاضي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌، افراد بسياري‌ از تلامذة‌ ايشان‌ نقل‌ كردند كه‌ ايشان‌ بسيار در وادي‌ السّلام‌ نجف‌ براي‌ زيارت‌ اهل‌ قبور ميرفت‌ و زيارتش‌ دو و سه‌ و چهار ساعت‌ به‌ طول‌ مي‌انجاميد و در گوشه‌اي‌ مي‌نشست‌ به‌ حال‌ سكوت‌؛ شاگردها خسته‌ مي‌شده‌ و برمي‌گشتند و با خود مي‌گفتند: استاد چه‌ عوالمي‌ دارد كه‌ اينطور به‌ حال‌ سكوت‌ مي‌ماند و خسته‌ نمي‌شود.

عالِمي‌ بود در طهران‌، بسيار بزرگوار و متّقي‌ و حقّاً مرد خوبي‌ بود؛ مرحوم‌ آية‌ الله‌ حاج‌ شيخ‌ محمّد تقيّ آملي‌ رحمة‌ الله‌ عليه‌، ايشان‌ از شاگردان‌ سلسلة‌ اوّل‌ مرحوم‌ قاضي‌ در قسمت‌ اخلاق‌ و عرفان‌ بوده‌اند.

از قول‌ ايشان‌ نقل‌ شد كه‌: من‌ مدّتها ميديدم‌ كه‌ مرحوم‌ قاضي‌ دو سه‌ ساعت‌ در وادي‌ السّلام‌ مي‌نشينند. با خود مي‌گفتم‌: انسان‌ بايد زيارت‌ كند و برگردد و به‌ قرائت‌ فاتحه‌اي‌ روح‌ مردگان‌ را شاد كند؛ كارهاي‌ لازم‌تر هم‌ هست‌ كه‌ بايد به‌ آنها پرداخت‌.

اين‌ إشكال‌ در دل‌ من‌ بود امّا به‌ أحدي‌ ابراز نكردم‌، حتّي‌ به‌ صميمي‌ترين‌ رفيق‌ خود از شاگردان‌ استاد.

مدّت‌ها گذشت‌ و من‌ هر روز براي‌ استفاده‌ از محضر استاد به‌خدمتش‌ ميرفتم‌، تا آنكه‌ از نجف‌ اشرف‌ عازم‌ بر مراجعت‌ به‌ ايران‌ شدم‌ وليكن‌ در مصلحت‌ بودن‌ اين‌ سفر ترديد داشتم‌؛ اين‌ نيّت‌ هم‌ در ذهن‌ من‌ بود و كسي‌ از آن‌ مطّلع‌ نبود. شبي‌ بود ميخواستم‌ بخوابم‌؛ در آن‌ اطاقي‌ كه‌ بودم‌ در طاقچة‌ پائين‌ پاي‌ من‌ كتاب‌ بود، كتابهاي‌ علمي‌ و ديني‌؛ در وقت‌ خواب‌ طبعاً پاي‌ من‌ بسوي‌ كتابها كشيده‌ ميشد. با خود گفتم‌ برخيزم‌ و جاي‌ خواب‌ خود را تغيير دهم‌، يا نه‌ لازم‌ نيست‌؛ چون‌ كتابها درست‌ مقابل‌ پاي‌ من‌ نيست‌ و بالاتر قرار گرفته‌، اين‌ هتك‌ احترام‌ به‌ كتاب‌ نيست‌.

در اين‌ ترديد و گفتگوي‌ با خود بالاخره‌ بنا بر آن‌ گذاشتم‌ كه‌ هتك‌ نيست‌ و خوابيدم‌.

صبح‌ كه‌ به‌ محضر استاد مرحوم‌ قاضي‌ رفتم‌ و سلام‌ كردم‌، فرمود: عليكم‌ السّلام‌ صلاح‌ نيست‌ شما به‌ ايران‌ برويد، و پا دراز كردن‌ بسوي‌ كتابها هم‌ هتك‌ احترام‌ است‌.

بي‌اختيار هول‌ زده‌ گفتم‌: آقا شما از كجا فهميده‌ايد، از كجا فهميده‌ايد.

فرمود: از وادي‌ السّلام‌ فهميده‌ام‌.

 

در برزخ‌، انسان‌ و اعمال‌ او با صورت‌ ملكوتي‌ جلوه‌ دارند

 

 قال‌ اللهُ الحكيمُ في‌ كتابِه‌ الكريم‌:

م‌ أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِي‌ السَّمَآءِ * تُؤْتِي‌´ أُكُلَهَا كُلَّ حِينِ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَ يَضْرِبُ اللَهُ الاْمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ * وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن‌ فَوْقِ الاْرْضِ مَا لَهَا مِن‌ قَرَارٍ * يُثَبِّتُ اللَهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي‌ الْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا وَ فِي‌ ا لاْ خِرَةِ وَ يُضِلُّ اللَهُ الظَّـ'لِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَهُ مَا يَشَآءُ.

(آيات‌ بيست‌ و چهارم‌ تا بيست‌ و هفتم‌، از سورة‌ إبراهيم‌: چهاردهمين‌ سوره‌ از قرآن‌ كريم‌)

سابقاً ذكر شد كه‌ چون‌ انسان‌ از دنيا ميرود، عالم‌ و نشأة‌ او عوض‌ ميشود.

اين‌ عالَم‌، عالمي‌ است‌ كه‌ در آن‌ سعادت‌ و شقاوت‌، حقّ و باطل‌، دروغ‌ و راست‌، و خلوص‌ و آلودگي‌ در هم‌ آميخته‌ است‌؛ امّا آن‌ عالم‌، عالم‌ صدق‌ محض‌ است‌، واقعيّت‌ محضه‌ است‌.

تدليس‌ و تلبيسي‌ كه‌ احياناً در اين‌ جهان‌ ميشود، در آنجا راه‌ ندارد و حقيقت‌ اشياء آنطور كه‌ هست‌ در آنجا ظهور پيدا ميكند؛ كسي‌ نمي‌تواند خود را به‌ غير از آنچه‌ كه‌ هست‌ معرّفي‌ كند و جلوه‌ دهد.

ذوات‌ و ملكات‌ و اخلاق‌ و أعمالي‌ كه‌ انسان‌ در دنيا انجام‌ داده‌ است‌ آنجا به‌ صورت‌ واقعي‌ خود جلوه‌ مي‌كنند و ظاهر با باطن‌ در آنجا اختلافي‌ ندارد؛ تو گوئي‌ همه‌ ظاهر است‌ و باطني‌ نيست‌ يا باطن‌ است‌ و ظاهري‌ ندارد؛ يعني‌ يك‌ حقيقت‌ واحده‌ است‌.

راه‌ سعادت‌ و راه‌ شقاوت‌ براي‌ كسي‌ در اين‌ دنيا تا هنگام‌ موت‌ مشخّص‌ نيست‌ ولي‌ به‌ مجرّد مردن‌ راه‌ انسان‌ يكسره‌ ميشود؛ يا بهشت‌ و يا جهنّم‌، يا سعادت‌ است‌ و يا شقاوت‌.

بنابراين‌، موجوداتي‌ كه‌ در آن‌ عالم‌ مشهود انسان‌ ميگردند، با صورتهاي‌ واقعيّة‌ خود جلوه‌ دارند.

اعمالي‌ كه‌ انسان‌ انجام‌ داده‌، به‌ صورت‌هاي‌ واقعي‌ ملكوتي‌ برزخي‌ براي‌ انسان‌ جلوه‌ مي‌كنند و مجسّم‌ ميشوند؛ ملكاتي‌ را كه‌ انسان‌ در دنيا كسب‌ كرده‌ و اخلاقي‌ را كه‌ واجد شده‌ است‌، در آنجا به‌ صورت‌ واقعيّة‌ ملكوتيّه‌ مشهودند.

افراد انسان‌ به‌ صورت‌هاي‌ واقعيّة‌ خود متصوّر ميگردند و شكل‌ ميگيرند و به‌ قالب‌ صوري‌ و مثالي‌ خود در مي‌آيند.

از رواياتي‌ كه‌ در طيّ اين‌ چند مجلس‌ اخير راجع‌ به‌ أعمال‌ انسان‌ ـ اعمّ از اعمال‌ حسنه‌ يا خبيثه‌ كه‌ در عالم‌ برزخ‌ براي‌ انسان‌ مجسّم‌ ميشود ـ ذكر شد، دانستيم‌ كه‌ در آنجا مثلاً صورتي‌ مجسّم‌ ميگردد زيبا و با قدي‌ رعنا و سخني‌ دلربا؛ انسان‌ به‌ او ميگويد: تو كيستي‌ كه‌ من‌ تابه‌ حال‌ صورتي‌ از تو زيباتر، با لباسي‌ عالي‌تر و بوئي‌ خوشتر نيافته‌ام‌؟

در پاسخ‌ ميگويد: من‌ همان‌ عمل‌ تو هستم‌، عمل‌ صالحي‌ كه‌ در دنيا انجام‌ دادي‌ و با تو هستم‌ تا روز بازپسين‌.

و صورتي‌ مجسّم‌ ميگردد قبيح‌ و زشت‌، زننده‌ و مشمئز كننده‌ و خسته‌ كننده‌ با تعفّن‌ خاصّ خود؛ انسان‌ به‌ او ميگويد: تو كيستي‌ كه‌ من‌ تا به‌ حال‌ صورتي‌ مانند تو، بدين‌ زنندگي‌ و زشتي‌ نديده‌ام‌ و بوئي‌ را چون‌ بوي‌ تو عَفن‌ نيافته‌ام‌؟

در پاسخ‌ ميگويد: من‌ همان‌ عمل‌ تو هستم‌، عمل‌ زشت‌ و قبيحي‌ كه‌ در دنيا انجام‌ دادي‌ و با تو هستم‌ تا روز قيامت‌.

 

 

ارتباط ملكوت با اَشكال و صور موجودات

 

 انسان‌ در اين‌ دنيا ميتواند بخوبي‌ بفهمد كه‌ اعمالي‌ كه‌ از او سرميزند دو وجهه‌ دارد: اوّل‌، وجهة‌ ظاهر كه‌ همان‌ پيكره‌ و جسد عمل‌ است‌. دوّم‌، وجهة‌ باطن‌ كه‌ همان‌ روح‌ و جان‌ عمل‌ است‌.

جان‌ عمل‌، همان‌ اختيار و خلوص‌ و نيّت‌ پاك‌ و تقرّب‌ به‌ خداي‌ متعال‌، يا خداي‌ ناكرده‌ سُمعه‌ و ريا و خودنمائي‌ و تظاهر غلط‌ و تعدّي‌ است‌ كه‌ انسان‌ عمل‌ را با آن‌ نيّت‌ انجام‌ ميدهد.

انسان‌ ممكن‌ است‌ در اين‌ دنيا نماز بخواند، ولي‌ گاه‌ ممكن‌ است‌ براي‌ خدا بخواند و گاه‌ ممكن‌ است‌ براي‌ خودنمائي‌، و به‌ دو نيّت‌ مختلف‌ ممكن‌ است‌ انجام‌ داده‌ شود، پس‌ روح‌ نماز دو تا شد درحاليكه‌ پيكرة‌ نماز كه‌ همان‌ عمل‌ ظاهري‌ است‌ واحد است‌.

از روح‌ و باطن‌ اعمال‌، غير از عالم‌ الغيب‌ كسي‌ خبر ندارد؛ ممكن‌ است‌ كسي‌ نماز بخواند و رفيق‌ پهلوي‌ او هم‌ نتواند بفهمد كه‌ آيا اين‌ نماز را خالصاً لِوَجه‌ اللهِ الكريم‌ انجام‌ داده‌ و يا به‌ جهت‌ انگيزه‌ و داعية‌ ديگري‌ بجاي‌ آورده‌ است‌.

روزه‌ ميگيرد، زكات‌ ميدهد، پل‌ ميسازد، مسجد بنا ميكند، نشر كتاب‌ مي‌نمايد؛ اعمالي‌ كه‌ ظاهرش‌ بسيار چشمگير است‌ ولي‌ از باطن‌ آنها كسي‌ خبر ندارد، زيرا ممكن‌ است‌ اين‌ اعمال‌ را براي‌ رضاي‌ خدا انجام‌ داده‌ باشد، و ممكن‌ است‌ براي‌ حبّ جاه‌ و شهرت‌ بجاآورده‌ باشد.

ظاهر عمل‌ خوب‌ است‌، ولي‌ دو باطن‌ متضادّ و متفاوت‌ دارد.

اگر براي‌ خدا انجام‌ داده‌ باشد، اين‌ عمل‌ مقرِّب‌ است‌ و باطنش‌ نيكو و دل‌انگيز است‌ و آن‌ باطن‌ پسنديده‌، روح‌ او را سبك‌ ميكند و نفس‌ او را راحتي‌ مي‌بخشد و رفع‌ حجاب‌هاي‌ ظلماني‌ و نوراني‌ از او ميكند و رفته‌ رفته‌ او را به‌ حريم‌ امن‌ و امان‌ خدا ميرساند.

و اگر براي‌ غير خدا انجام‌ داده‌ باشد باطن‌ اين‌ عمل‌، متعفّن‌ و خراب‌ و فاسد است‌ و به‌ عوض‌ اينكه‌ او را به‌ بهشت‌ كشاند به‌ جهنّم‌ نزديك‌ ميكند چون‌ ريا است‌ و ريا حرام‌ است‌؛ ريا، بت‌پرستي‌ و انسان‌ پرستي‌ و شرك‌ است‌ و اين‌ عمل‌ روح‌ او را افسرده‌ و نفس‌ او را خسته‌ و سنگين‌ ميكند و از قدرت‌ طيران‌ او در فضاي‌ عالم‌ قدس‌ مي‌كاهد و رفته‌ رفته‌ او را از حريم‌ قرب‌ دورتر نموده‌ و بالنّتيجه‌ به‌ جهنّم‌ كه‌ مظهر عالَم‌ بُعد است‌ مي‌كشاند.

و به‌ همان‌ درجه‌اي‌ كه‌ انسان‌ در دنيا از عمل‌ زشت‌ خسته‌ و ملول‌ ميشود و از عمل‌ پسنديده‌ مبتهج‌ ميشود و لذّت‌ ميبرد، در عالم‌ برزخ‌ ـ كه‌ مخفيّات‌ ظهورش‌ افزايش‌ مي‌يابد و سرائر انكشافش‌ بيشتر ميگردد و قالب‌ مادّه‌اي‌ كه‌ مي‌افتد صورت‌هاي‌ برزخي‌ اعمالي‌ كه‌ انسان‌ انجام‌ داده‌، با ملاحظة‌ جان‌ و روح‌ ملكوتي‌ آنها، ظهور ميكند، و هر عمل‌ متناسب‌ با آن‌ عالم‌ براي‌ انسان‌ تجلّي‌ مي‌نمايد ـ بواطن‌ اعمال‌ هزاران‌ مرتبه‌ اثرش‌ قوي‌تر خواهد شد و انسان‌ دست‌ به‌ گريبان‌ با اين‌ آثار قويّه‌ و شديده‌ خواهد شد. و بنابراين‌ از ظاهر گناه‌ و پيكرة‌ عمل‌ كه‌ بگذريم‌، باطن‌ و جان‌ دروغ‌ و زنا و غِشّ در معامله‌ و غضب‌ و شهوت‌ بي‌مورد و بخل‌ و حسد و كينه‌ توزي‌ و عبوديّت‌ در مقابل‌ غير حقّ، با حقائق‌ و واقعيّات‌ خود موجوديّت‌ خود را إعلام‌ ميدارند؛ همچنانكه‌ اعمال‌ صالحه‌ از نماز و زكات‌ و دستگيري‌ از مستمندان‌ و تواضع‌ در برابر حقّ و عزّت‌ و شرف‌ و حيا و عصمت‌ و عبوديّت‌ معبود مطلق‌، با حقائق‌ و واقعيّات‌ خود موجودند.

و مثل‌ آنكه‌ عالم‌ عوض‌ ميشود و پيكره‌ دگرگون‌ ميگردد؛ و كأنّه‌ آن‌ ستون‌هائي‌ كه‌ آن‌ عالم‌ را بر آن‌ ستونها بنا كرده‌اند، غير از ستونهاي‌ اين‌ عالم‌ است‌؛ آن‌ ستون‌ها ستون‌هاي‌ عجيبي‌ است‌، فضاي‌ آن‌ عالم‌ هم‌ فضاي‌ ديگري‌ است‌.

افرادي‌ كه‌ در اين‌ دنيا زندگي‌ مي‌كنند همه‌ به‌ صورت‌ انسانند ولي‌ اخلاق‌ آنان‌ متفاوت‌ است‌؛ آن‌ اختلاف‌ اخلاق‌ و ملكات‌ و تفاوت‌ غرائز، موجب‌ اختلاف‌ شكلها و صورت‌ها گرديده‌ است‌؛ و اين‌ مسأله‌ از دقيق‌ترين‌ مسائل‌ علوم‌ الهيّه‌ و كيفيّت‌ نزول‌ وحدت‌ در عالم‌ كثرت‌ است‌.

بطوريكه‌ اگر فرض‌ كنيم‌ علوم‌ مادّيّه‌ به‌ سرحدّي‌ ترقّي‌ يابد كه‌ بتواند روابط‌ مادّه‌ با معني‌ را كشف‌ كند، در اينصورت‌ از أشكال‌ مختلفة‌ انبياء و ائمّه‌ و اولياء خدا پي‌ به‌ حقيقت‌ مقام‌ باطن‌ آنها خواهد برد، و از اشكال‌ و سيماي‌ متفاوت‌ هر فردي‌ از افراد پي‌ به‌ غرائز و ملكات‌ و اخلاقيّات‌ او خواهد برد؛ همچنانكه‌ براي‌ انبياء و ائمّه‌ و اولياي‌ خدا اين‌ معني‌ ثابت‌ است‌ كه‌ با ملاحظه‌ و مشاهدة‌ هر فرد يكباره‌ اخلاقيّات‌ و ملكات‌ او را در مي‌يابند؛ و حقّاً مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ اين‌ معجزة‌ قرآن‌ كريم‌ است‌ آنجا كه‌ ميفرمايد:

وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَي‌ اللَهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ و وَ الْمُؤْمِنُونَ.

«و بگو اي‌ پيغمبر! كه‌ شما هر چه‌ عمل‌ كنيد به‌ زودي‌ خدا و رسول‌ خدا و مؤمنان‌ عمل‌ شما را خواهند ديد.»

اختلاف‌ شكل‌ و صور حيوانات‌ نيز مبني‌ بر اختلاف‌ غرائز و ملكات‌ و صفات‌ آنهاست‌؛ يك‌ حيوان‌ به‌ صورت‌ گربه‌ است‌، يكي‌ به‌ شكل‌ سگ‌، يكي‌ به‌ شكل‌ روباه‌، يكي‌ به‌ شكل‌ گرگ‌، يكي‌ به‌ شكل‌ شير، يكي‌ به‌ شكل‌ فيل‌ و هكذا سائر اصناف‌ حيوان‌ از درندگان‌ و خزندگان‌ و حشرات‌ و مرغان‌ هوا و ماهي‌هاي‌ دريا و حتّي‌ مگس‌ و پشه‌ و أمثالها.

اين‌ اختلاف‌ در اثر اختلاف‌ كمّيّت‌ و كيفيّت‌ غرائز و صفات‌ آنهاست‌

 

عالم‌ طبع‌، نزول‌ عالم‌ ملكوت‌ است‌

 

اختلاف‌ كيفيّت‌ سازمان‌ روحي‌ و ملكوتي‌ آنها، موجب‌ اختلاف‌ كيفيّت‌ صور و اشكال‌ و كمّ و كيف‌ بدن‌ مادّي‌ و جسم‌ طبيعي‌ آنها شده‌ است‌ و بدن‌ طبيعي‌ هر حيوان‌ ـ كه‌ يك‌ نوع‌ اتّحاد با نفس‌ آن‌ حيوان‌ دارد ـ متشكّل‌ به‌ شكل‌ نازلِ نفس‌ آن‌ حيوان‌ شده‌ است‌، بطوريكه‌ اگر با نردبان‌ معرفت‌ از بدن‌ يك‌ حيوان‌ بالا رويم‌ به‌ نفس‌ ملكوتي‌ او خواهيم‌ رسيد و آن‌ نفس‌ را كما هي‌ حقّها ملاحظه‌ و مشاهده‌ خواهيم‌ نمود؛ و نيز اگر نفس‌ ملكوتي‌ حيواني‌ را كه‌ ابداً شكل‌ ظاهري‌ و بدن‌ جسماني‌ و طبيعي‌ او را نديده‌ايم‌ به‌ ما ارائه‌ دهند، مي‌توانيم‌ در صورت‌ وجدان‌ نيروي‌ معرفت‌، شكل‌ ظاهري‌ آن‌ حيوان‌ را كما هو حقّه‌ ترسيم‌ نموده‌ و توصيف‌ كنيم‌. و شايد أشعار قصيدة‌ معروف‌ فيلسوف‌ و عارف‌ بزرگوار، مرحوم‌ مير فندرسك‌ إفادة‌ معناي‌ عامّي‌ را دهد كه‌ شامل‌ اين‌ مسألة‌ مبحوث‌ عنها نيز گردد، آنجا كه‌ ميفرمايد:

چرخ‌ با اين‌ اختران‌، نغز و خوش‌ و زيباستي‌ صورتي‌ در زير دارد آنچه‌ در بالاستي‌

صورت‌ زيرين‌ اگر بر نردبان‌ معرفت بر رود بالا، همان‌ با اصل‌ خود يكتاستي‌

اين‌ سخن‌ را در نيابد هيچ‌ وهم‌ ظاهري‌ گر أبو نصرستي‌ و گر بوعلي‌ سيناستي‌

جان‌ اگر نه‌ عارض‌ استي‌ زير اين‌ چرخ‌ كبود اين‌ بدنها نيز دائم‌ زنده‌ و برپاستي‌

هرچه‌ عارض‌ باشد او را، جوهري‌ بايد نخست‌ عقل‌ بر اين‌ دعوي‌ ما شاهد گوياستي‌

 

هر كه‌ فاني‌ شد به‌ او، يابد حياتي‌ جاودان ‌ ور به‌ خود افتاد كارش‌ بي‌شكّ از مو تاستي‌

اين‌ گهر در رمز دانايان‌ پيشين‌ سفته‌اند پي‌ برد بر رمزها هركس‌ كه‌ او داناستي‌

زين‌ سخن‌ بگذر كه‌ اين‌ مهجور اهل‌ عالم‌ است ‌ راستي‌ پيدا كن‌ و اين‌ راه‌ رو، گر راستي‌

هر چه‌ بيرونست‌ از ذاتت‌، نيايد سودمند خويش‌ را كن‌ ساز اگر امروز اگر فرداستي‌

 

نفس‌ را چون‌ بندها بگسيخت‌، يابد نام‌ عقل‌ چون‌ به‌ بي‌بندي‌ رسد بند دگر برجاستي‌

گفت‌ دانا، نفس‌ ما را بعدِ ما حشر است‌ و نشر هر عمل‌ كامروز كرد، او را جزا فرداستي‌

 

گفت‌ دانا، نفس‌ ما را بعد ما باشد وجود در جزا و در عمل‌ آزاد و بي‌همتاستي‌

گفت‌ دانا، نفس‌ را آغاز و انجامي‌ بود گفت‌ دانا، نفس‌ بي‌انجام‌ و بي‌مَبداستي‌

 

نفس‌ را اين‌ آرزو در بند دارد در جهان ‌ تا به‌ بند آرزوئي‌ بند اندر پاستي‌

خواهشي‌ اندر جهان‌ هر خواهشي‌ را در پي‌ است خواهشي‌ بايد كه‌ بعد از وي‌ نباشد خواستي‌

گربه‌اي‌ را كه‌ ملاحظه‌ ميكنيد با اين‌ شكل‌ و قيافه‌، به‌ علّت‌ آنست‌ كه‌ داراي‌ يك‌ صورت‌ ملكوتي‌ خاصّي‌ است‌ كه‌ اگر آن‌ صورت‌ ملكوتي‌ را بخواهيم‌ به‌ لباس‌ مادّي‌ ملبّس‌ كنيم‌ غير از اين‌ شكل‌ و قيافه‌ گربه‌ نخواهد شد.

صورت‌ ملكوتي‌ سگ‌، درندگي‌ و غضب‌ و وفا و نيز احترام‌ به‌ غنيّ گذاردن‌ و فقير را دندان‌ گرفتن‌ است‌ و لذا لباس‌ مادّي‌ و جسمي‌ طبيعي‌ او بدين‌ شكل‌ است‌.

خرس‌ را چون‌ از آن‌ عالم‌ نزول‌ داده‌اند طبعاً داراي‌ چنين‌ شكل‌ و صورتي‌ شده‌ است‌.

گوسفند را ببينيد، در چشم‌ اين‌ حيوان‌ نگاه‌ كنيد، يك‌ دنيا حكايت‌ از سلامت‌ نفس‌ او ميكند؛ و لذا خوردن‌ گوشتش‌ در اسلام‌ جائز است‌.

خوك‌ كه‌ حيواني‌ است‌ شهوت‌ران‌ و بي‌عفّت‌ و بي‌عصمت‌، صورت‌ روحانيش‌ چنين‌ است‌، و بنابراين‌ چون‌ بواسطة‌ خوردن‌ گوشت‌ او، از آن‌ ملكات‌ و اخلاق‌ به‌ شخص‌ خورنده‌ و آكل‌ انتقال‌ مي‌يابد لذا در شريعت‌ اسلام‌ استفاده‌ از گوشت‌ آن‌ حرام‌ است‌.

بر اساس‌ همين‌ معيار و مناط‌، نمي‌توان‌ محرّمات‌ در اسلام‌ را فقط‌ منوط‌ به‌ اشيائي‌ دانست‌ كه‌ ضرر جسمي‌ داشته‌ باشند بلكه‌ بالاتر از ضرر جسماني‌ ضرر روحي‌ است‌ و انتقال‌ خواصّ معنوي‌ مأكول‌ است‌ كه‌ به‌ آكل‌ متوجّه‌ ميگردد.

اسب‌ روحاً با صفا و با وفا و ذاتاً نجيب‌ است‌ و بدين‌ شكل‌ متشكّل‌ شده‌، در چشمانش‌ بنگريد يك‌ دنيائي‌ از معني‌ و آرامش‌ و صبر و تحمّل‌ مي‌يابيد.

سوسمار و بزمجّه‌ را نيز شايد در بيابانها ديده‌ باشيد، از چشمانش‌ حِقد و حسد و كينه‌ نمودار است‌ و آن‌ سرسختي‌ كه‌ در او ملاحظه‌ مي‌شود كاملاً از ديدگانش‌ مشهود است‌.

امّا انسان‌ طُرفه‌ معجوني‌ است‌ كه‌ از تمام‌ اين‌ غرائز و صفات‌ در او به‌ وديعت‌ نهاده‌ شده‌ است‌؛ اگر به‌ دنبال‌ عقل‌ رود و تمام‌ غرائز و ملكات‌ خود را مقهور و مغمور اين‌ ملكة‌ قدسيّه‌ سازد، به‌ صورت‌ حقيقي‌ انسان‌ در عالم‌ برزخ‌ متصوِّر ميگردد.

و امّا اگر عقل‌ را مقهور و منكوب‌ نمود و طبق‌ تمايلات‌ نفسانيّه‌ دنبال‌ غضب‌ و شهوت‌ و قواي‌ واهمه‌ رفت‌، به‌ صورت‌ همان‌ حيواني‌ محشور ميگردد كه‌ آن‌ صفت‌ فصل‌ مميّز آن‌ حيوان‌ بوده‌ است‌؛ چون‌ انسانيّت‌ انسان‌ به‌ عقل‌ و قوّة‌ ناطقه‌ است‌ و فصل‌ مميّز انسان‌ همان‌ ملكة‌ الهيّة‌ عاقله‌ است‌ و اگر انسان‌ خود را بدين‌ مقام‌ نرسانيد، خود را به‌ مقام‌ واقعي‌ خود كه‌ انسانيّت‌ است‌ نرسانيده‌ و خواهي‌ نخواهي‌ در صفّ و رتبة‌ پائين‌تر از انسان‌ ـ كه‌ شياطين‌ يا حيواناتند ـ در خواهد آمد و در عالم‌ برزخ‌ به‌ صورت‌ برزخيِ آن‌ شيطان‌ يا آن‌ حيوان‌، موجوديّت‌ خود را احراز ميكند.

 

 

الهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

 

                            التماس دعا

رضا چهارده چریک  26/11/84